|
|
|
|
|
روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت.
فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:
امروز بهار است، ولي من نمي توانم آنرا ببينم !!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 8:51 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت.... زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 8:48 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
اصفهانیه داشته توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت میرفته که پلیس با دوربینش شکارش میکنه
و ماشینشو متوقف میکنه. پلیسه میاد کنار ماشینو میگه: گواهینامه و کارت ماشینو بدین. اصفهانیه میگه: من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست. من صَحَبی (صاحب) ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندوق عقب.
شوما منا گرفتین. پلیسه که حسابی حیرت زده شده بوده بیسیم میزنه به فرماندهاش و عین قضیه رو تعریف میکنه و درخواست کمک میکنه. فرماندهاش هم میگه تو کاری نکن من خودم دارم میام.
فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل میرسونه و به راننده اصفهانی میگه: آقا گواهینامه؟ اصفهانیه گواهینامهاش رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده. فرمانده میگه: کارت ماشین؟ اصفهانیه کارت ماشین که به نام خودش بوده رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده. فرمانده میگه: در صندوق عقب رو باز کن. اصفهانیه درو باز میکنه- فرمانده میبینه که صندوق هم خالیه. فرمانده که حسابی گیج شده بوده، به اصفهانیه میگه: پس این مأمور ما چی میگه؟! اصفهانیه میگه: چی چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم میخَد(می خواهد) بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت میرفتم؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 9:37 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضيها شعرشان سپيد است، دلشان سياه، بعضيها شعرشان كهنه است، فكرشان نو، بعضيها شعرشان نو است، فكرشان كهنه، بعضيها يك عمر زندگي ميكنند براي رسيدن به زندگي، بعضيها زمينها را از خدا مجاني ميگيرند و به بندگان خدا گران ميفروشند. *** بعضيها حمال كتابند، بعضيها بقال كتابند، بعضيها انبارداركتابند، بعضيها كلكسيونر كتابند *** بعضيها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان، بعضيها اصلا قيمتي ندارند، بعضيها به درد آلبوم ميخورند، بعضيها را بايد قاب گرفت، بعضيها را بايد بايگاني كرد، بعضيها را بايد به آب انداخت، *** بعضيها هزار لايه دارند بعضيها ارزششان به حساب بانكيشان است، بعضيها همرنگ جماعت ميشوند ولي همفكر جماعت نه، بعضيها را هميشه در بانكها ميبيني يا در بنگاهها. بعضيها در حسرت پول هميشه مريضند، بعضيها براي حفظ پول هميشه بيخوابند، بعضيها براي ديدن پول هميشه ميخوابند، بعضيها براي پول همه كاره ميشوند. *** بعضيها نان نامشان را ميخورند، بعضيها نان جوانيشان را مي خورند، بعضيها نان موي سفيدشان را مي خورند، بعضيها نان پدرانشان را ميخورند، بعضيها نان خشك و خالي ميخورند، بعضيها اصلا نان نميخورند، *** بعضيها با گلها صحبت ميكنند، بعضيها با ستارهها رابطه دارند. بعضي ها صداي آب را ترجمه ميكنند. بعضي ها صداي ملائك را ميشنوند. بعضي ها صداي دل خود را هم نميشنوند. *** بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نميدهند. بعضي ها در تلاشند كه بيتفاوت باشند. بعضي ها فكر ميكنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست. بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست. بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود ميدانند. بعضي ها فكر ميكنند پول مغز ميآورد و بي پولي بي مغزي. بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر ميكشند. بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه ميگيرند. بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نميكشند. بعضي ها يك درجه تند زندگي ميكنند، بعضيها يك درجه كند. هيچكس بيدرجه نيست. *** بعضي ها حتي در تابستان هم سرما ميخورند. بعضي ها در تمام زندگيشان نقش بازي ميكنند. بعضي از آدمها فاصله پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ. بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي. بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ بعضي ها خيلي جورهاي مختلف هستند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 16:8 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
گل آقای عزیز! کجایی که ما هر چی می فرماییم می گویند سیاسی ست. می خواستم این شعر را تقدیم شما کنم ترسیدم سیاسی شود. لاجرم این شعر را به عزیز دلم ملّانصرالدین تقدیم می کنم.
علی رضا قزوه ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 29 دی1388ساعت 10:56 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
آورده اند: ابوحنيفه از محلي عبور مي كرد كودكي را ديد در گل بمانده به او گفت: گوش دار تا نيفتي! كودك پاسخ داد افتادن من سهل است اگر بيفتم تنها باشم، اما تو گوش دار كه اگر پاي تو بلغزد همه مسلمانان كه از پس تو آيند بلغزند. (تذكره الاولياء) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 29 دی1388ساعت 8:26 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))، از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند. مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود. مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح مي دهد: ((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.)) وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد. بنابراين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 29 دی1388ساعت 8:25 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است." "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم." دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است." مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: " روز بخير!" مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 29 دی1388ساعت 8:22 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
"تفاوت بين افراد عادي و افراد موفق در نگرش آنها نسبت به شكست است."در حقيقت چيزي به نام "شكست" وجود ندارد، هر چه هست نتيجه ميباشد. نتايجي كه از اعمالمان ميگيريم ميتواند مطلوب باشد (موفقيت) يا نامطلوب (درس.) نتايج نامطلوب، درسهايي هستند كه به ما ميآموزند چگونه به موفقيت برسيم. كساني كه به نتايج نامطلوب يا به درس ميرسند نشان ميدهند كه براي رسيدن به موفقيت چيزهايي هست كه بايد ياد بگيرند و يا شايد بايد استراتژي و باورهاي خود را براي رسيدن به موفقيت اصلاح كنند. مهمترين نكته اي كه در خصوص نتايج نامطلوب وجود دارد اين است كه اگر از نتايج نامطلوب درس نگيريم و بدون فكر دست به تلاش مجدد بزنيم، موفق نخواهيم شد. "اديسون" براي اختراع لامپ، 999 بار تلاش كرد و هر 999 بار تلاش وي به نتيجه نامطلوب منجر شد و وقتي براي هزار مين بار تلاش كرد، توانست لامپ را اختراع كند. خبرنگاري از او پرسيد: " آقاي اديسون آيا ناراحت نيستيد كه 999 بار شكست خورديد." اديسون در جواب گفت: "من 999 بار تلاش كردم و به نتيجه مطلوب خود نرسيدم. اما به اين نتيجه رسيدم كه 999 راه وجود دارد كه با آنها نميتوان لامپ توليد كرد." وقتي به نتيجه نامطلوبي ميرسيد نااميد نشويد و تلاش هاي اديسون را به ياد بياوريد و همچون او اميدوارانه دست به تلاشي مجدد بزنيد. نتايج نامطلوب، راهنماي شما براي رسيدن به نتايج مطلوب است؛ چرا كه مدام در حال درس گرفتن هستيد و با ادامه مسير حتما به موفقيت خواهيد رسيد. نتايج نامطلوب تجربه هايي مفيد هستند كه شما را به نتيجه مطلوب مي رسانند. انسان هاي موفق به نتايج نامطلوب چون پلي براي رسيدن به موفقيت نگاه مي كنند، نه شكست و پايان تلاش. در واقع نتايج نامطلوب به ما مي گويند كه چگونه به موفقيت برسيم. "ما از شكست ها درس مي آموزيم، نه از موفقيت ها. "شكستها پايدار نيستند بلكه موقتي ميباشند، چرا كه با درس گرفتن از آنها مي توان به موفقيت رسيد.شما ناخداي كشتي زندگي تان هستيد. "آيا ناخدا اگر ببيند كه كشتي دارد به گل مي نشيند، دست روي دست ميگذارد و هيچ تلاشي براي نجات كشتي اش نمي كند؟" يكي از مواردي كه به ما نشان مي دهد كه با تسليم نشدن ميتوان به هر موفقيتي رسيد، جريان راه رفتن كودكان نوپاست. حتما كودكان را ديده ايد كه چگونه سعي ميكنند سرپا بايستند ، با اينكه بارها زمين ميخورند، اما دوباره سرپا ميايستند. اگر كودكان مجددا تلاش نكنند كه بايستند، چه اتفاقي ميافتد؟ هرگزنمي توانند بايستند و راه بروند. پس كودكان تلاش خود را ميكنند و نهايتا موفق ميشوند. همين كودكان در سال هاي بعد به كمك تلاش مي توانند بر روي يك طناب در ارتفاع چند متري زمين نيز راه بروند. انسانهاي موفق براي رسيدن به هدف خود، بارها و بارها شكست خورده اند و ازشكست هاي خود درس ها گرفته اند و نهايتا به هدف خود رسيده اند. شكستها وسيله اي براي نااميد شدن نيستند، بلكه وسيله اي براي راهنمايي ما هستند. پس بهتر است شكست را معلم خود بدانيم. اين گفته معروف را هميشه به ياد داشته باشيد كه "تقريبا همه موفقيت هاي عظيم بر پايه شكست بنا شده اند. "فقط دو دسته اند كه هيچ گاه شكست نميخورند و هيچگاه نيز به موفقيت نميرسند: دسته اول مردگان ميباشند و دسته دوم كساني هستند كه دست به هيچ كاري نمي زنند. اگر قرار باشد در ازاي هر حركت و تلاش نتيجه دلخواه خود را در حد بالا دريافت كنيم پس تجارب لازم را چگونه كسب كنيم . افراد مي توانند سلامت روح و روان خود را با ميزان پشتكار و اميد خود محك بزنند و در صورت عدم انگيزه براي ادامه، آن را با كمك و ياري مشاوران تقويت نمايند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 29 دی1388ساعت 8:21 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را ميگيري؟ فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388ساعت 16:21 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند. نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميافتد در آب مياندازد. - صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميخواهد بدانم چه مي کني؟ - اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميکند؟ مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد." |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388ساعت 16:18 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند: « اميلي عزيز، عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا» اميلي همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا مي خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمي نبود. در همين فکرها بود که ناگهان کابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: « من، که چيزي براي پذيرايي ندارم! » پس نگاهي به کيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد که از سرما مي لرزيدند. مرد فقير به اميلي گفت: « خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امکان دارد به ما کمکي کنيد؟ » اميلي جواب داد:آ« متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام. » مرد گفت:آ« بسيار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روي شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دويد: آ« آقا، خانم، خواهش مي کنم صبر کنيد. » وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد. وقتي اميلي به خانه رسيد، يک لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همان طور که در را باز مي کرد، پاکت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز کرد: اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم با عشق، خدا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388ساعت 16:14 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد میداد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3). او نا امید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو میتونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسر که در قیافه معلمش نومیدی میدید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4"..... نومیدی در صورت معلم باقی ماند. به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمیتونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برقزده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟ معلم خوشحال بنظر میرسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد "3"؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد "4"!!! خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم" نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388ساعت 16:9 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید: بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی. وزیر سر در گریبان به خانه رفت . وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟ - غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟ - آفرین غلام دانا. - خدا چه میپوشد؟ - رازها و گناه های بندگانش را - مرحبا ای غلام وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید. غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی. - چه کاری ؟ - ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم. وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟ و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید. پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت 11:4 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
هر زمان شايعه اي روشنيديدو يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد! در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟ سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مرد پرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم. اولين پرسش حقيقت است.کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست. حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت. سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت 10:55 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد. به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.» آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.» عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.» زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.» زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.» زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟» عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟» پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! » |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت 10:50 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
يک روز کارمند پستي که به نامههايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي ميکرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامهاي به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود: خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي ميگذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد. اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج ميکردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چيزي نميتوانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ... کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ... همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامهاي به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود : خداي عزيزم، چگونه ميتوانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند!!... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت 10:47 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آيندهاش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه همسن و سالانش واقعاً نميدانست که چه چيزى از زندگى ميخواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت . يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب . کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان ميشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر ميدارد . اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .» مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت ميزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که ميخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آنها را از نظر گذراند . کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . . کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! » |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت 10:41 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز پاسخی قطعی برای این سؤال که آیا بوسیدن پدیدهای غریزی است یا اکتسابی، وجود ندارد. بوسیدن پدیدهای است انسانی که اما فقط در بین ۹۰ درصد مردم دنیا رواج دارد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت 10:38 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 8:42 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بدو بیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد.
به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:
"عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن." لابه لای هق و هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کاری می توان کرد...؟" خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید." و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و زندگی کن..." او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم." آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: "او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود..." |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 19:39 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
آهنگري پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به ديگران نيکي کرد اما با تمام پرهيزگاري در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشکلاتش به شدت بيشتر مي شدند. اما نمي خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به اين موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را يافت روز بعد که دوستش به ديدنش آمده بود گفت : در اين کارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم مي داني چطور اين کار را مي کنم ؟ اول تکه اي از فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود بعد با بيرحمي سنگينترين پتک را بر مي دارم و پشت سرهم بر آن ضربه مي زنم تا اينکه فولاد شکلي را بگيرد که مي خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي کنم تا جاييکه تمام اين کارگاه را بخار آب فرا مي گيرد فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما ناله مي کند و رنج مي برد بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست پيدا کنم " يک بار کافي نيست "آهنگر مدتي سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهي فولادي که به دستم مي رسد اين عمليات را تاب نمي آورد حرارت پتک سنگين و آ ب سرد تمامش را ترک مي اندازد مي دانم که از اين فولاد هرگز شمشير مناسبي در نخواهد آمد " آنگاه مکثي کرد و ادامه داد " مي دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد ضربات پتکي را که بر زندگي من وارد کرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما مي کنم انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج مي برد . اما تنها چيزي که مي خواهم اين است : " خداي من از کارت دست نکش تا شکلي را که تو مي خواهي به خود گيرم با هر روشي که مي پسندي ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بيفايده پرتاب نکن " |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 19:31 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴**ﹾ** ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱**ﹾ** ۳۷** هستید مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟" مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید. مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟" مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. اطلاعات دقيق هم به دردتان نميخورد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 19:22 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی: اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی! و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!... پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 18:49 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
شب یلدا بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد... -آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟ -نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! -آهان، میدانستم که با خدا نسبتی دارید! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 18:41 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
تجربه نشان داده که خیلیها معتقدند وقتی صحبت پول و خوشبختی است هیچ یک از این تفکراتمثبت، کارهای شبانه روزی و نگرشهای صحیح برای بالا بردن توان پرداخت قسطهای آخر ماهکوچکترین کمکی نمیکند. حقیقت این است که اندیشههای هشیار و ناهشیار ما همیشه با میزان درآمد ما در حال عمل هستند. سعادت و یا عدم سعادت ما، نتیجه تفکر ماست. ذهن انسان و چگونگیباورهای او تعیین کننده کیفیت زندگی اوست و ذهن ما بسته به شیوهای که برای تربیتش اتخاذ میکنیم مارا ثروتمند یا فقیر نگه میدارد. فقر نتیجه تفکر فقیرانه است اگر ثروت میخواهید نوع تفکر خود را عوض کنید. تصور کنید یکی ازدوستانتان همیشه مقروض است و معتقد است که تا ابد برای پرداخت بدهیهای خود در تنگنا خواهدبود. او احتمالا فقط داوطلب انجام کارهایی است که حقوق و مزایای بسیار کمی دارند زیرا او این جایگاهرا برای خودش پذیرفته است. به احتمال زیاد او فقط با کسانی میتواند ارتباط نزدیک داشته باشد که همطبقه خودش باشند زیرا تنها در مصاحبت با این نوع آدمها احساس راحتی میکند. او به خودش تلقینکرده است که زندگی دشوار و طاقت فرساست و با دوستانی که انتخاب کرده دیگر کوچکترین انگیزهایبرای تغییر این عقیده ندارد. در زندگی چیزی را به دست میآوریم که انتظارش را داریم و بنابراین فردیکه انتظار تنگدستی دارد همان نصیبش میشود زیرا در مغز خود برنامهای دارد که به او میگوید: «هی، توهیچ وقت پولدار نمیشوی». احتمالا خود او به این نکته پی برده است که هر وقت پول غیرمنتظرهای بهدستش میرسد بلافاصله بیرون میرود و خرجش میکند چون فکر میکند که حالت عجیبی دارد و بهتراست به وضعیت عادی یعنی بیپولی برگردد. او ممکن است با خودش فکر کند: من هیچوقت پولدارنخواهم شد زیرا تحصیلات خوبی نداشتهام. اگر تحصیلات عالی شرط ثروتمند شدن است باید تماماساتید دانشگاه میلیونر باشند. و اما بسیاری از تحصیلکردهها هم هستند که همیشه جیبشان خالی است و بالعکس مردم کم سوادیکه ثروتهای افسانهای داشتهاند. شاید او فکر کند که برای ثروتمند شدن شغل مناسبی انتخاب نکردهاست خوب خیلیها برای شروع یک شغل مکمل هم پیدا میکنند و یا کار خود را عوض میکنند. ممکناست دوست شما فکر کند که زمان کلید حل این شکل باشد. او فکر میکند که وقت کافی برای ثروتمندشدن ندارد در این صورت باید گفت که همه ما همین زمان را در اختیار داریم بیست و چهار ساعت درشبانه روز! نه بیشتر و نه کمتر. اما واقعا باید چکار کنیم؟ در قدم اول باید بدانید که: ۱) برای کسب ثروت نیاز به تصمیمگیری وجود دارد باید خود را متعهد به انجام تلاشهای لازم دراین زمینه کنید. گرچه تلاش از اهمیت فوق العادهای برخوردار است اما این تلاش باید با دیدگاه مناسبو صحیح همراه باشد. ۲) اول پس انداز کنید، بعد خرج کنید. فقرا برعکس عمل میکنند آنها اول خرج میکنند و بعد نقشهپس اندازههای آینده را میکشند. برای رسیدن به ثروت باید برنامهای داشت و آن را اجرا کرد. ۳) به بررسی زندگی افراد ثروتمند بپردازید. مدتی از وقت خود را با ثروتمندان بگذرانید و ببینید کهچه فرقهایی با شما دارند و نکات جالب و مثبت آنها را جذب کنید و واقع بین باشید. ۴) از دیگران کمک بخواهید. وقتی مردم ببینند که شما برای کمک به خود مصمم هستید آنها نیزبرای کمک به شما بسیار مستعد میشوند. باید بدانیم که چگونه از دیگران کمک بگیریم. ۵) مرتبا برای خود خاطرنشان کنید که شایسته ثروت و قدرت هستید. ۶) گاهی اوقات برای خود پول خرج کنید. بخشی از روند رسیدن به استقلال مالی فهمیدن این نکتهاست که شما استطاعت پول خرج کردن برای خودتان را دارید و از پولی که دارید لذت میبرید و اینانگیزهای بیشتر برای پولسازی خواهد بود. ۷) نقشه بریزید و هدفهای خود را مشخص کنید. ۸) به سه دلیل زیر همیشه مقداری پول همراه خود داشته باشید: الف) احساس ثروت بیشتر میکنید. ب) به پول داشتن عادت میکنید. ج) اعتماد به نفس بیشتر پیدا میکنید. همچنین به این ترتیب ترس خرج کردن پول را از دستمیدهید. بعضیها میگویند: من نمیتوانم پول با خودم حمل کنم زیرا بلافاصله خرجش میکنم. خوب اگروقتی پول در جیب شماست و به خود اطمینان ندارید چطور میتوانید انتظار ثروتمند شدن را داشتهباشید؟ ۹) به هر مبارزهای با شور و شوق و تعهد یورش ببرید. ثروتمندان میدانند که پولسازی واقعی تنها وقتی شروع میشود که کار کردن به خاطر پول کنارگذاشته شود. ۱۰) فقر یک بیماری روانی است که مانند بسیاری از بیماریهای دیگر برای کسانی که معتقد بهدرمان پذیری آن هستند قابل علاج است و مانند هر بیماری دیگر برای درمان آن نیاز به تلاش، ابتکار وشهامت وجود دارد. خیلی جالب است اگر بدانید که تقریبا تمام آدمهای شاد و ثروتمند زمانی در زندگی خود این بیماریرا شکست دادهاند، پس شما هم میتوانید. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 11:25 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر پیرمرد چند روز بعد این تلگراف را دریافت کرد: پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آن جا اسلحه پنهان کرده ام. صبح فردا 12 نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت: که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم. در دنیا هیچ بن بستی نیست؛ یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 11:23 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام خدمت دوستان گرامی! جهت عرض ارادت شعری از شاعر معاصر مرتضی عبداللهی تقدیم می کنم به این امید که مورد پسند شما قرار گیرد: یک شبی مجنون نمازش را شکست عشق آن شب مست مستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای نیشتر عشقش به جانم می زنی خسته ام زین عشق،دل خونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم سالها با جور لیلا ساختی عشق لیلا در دلت انداختم کردمت آواره صحرا نشد سوختم در حسرت یک یا ربت روز و شب او را صدا کردی ولی مطمئن بودم به من سر می زنی حال این لیلا که خوارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم مرتضی عبداللهی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 16:29 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام خدمت دوستان گرامی! بخصوص عزیزانی که در مدت بروز نشدن این وبلاگ باز یادی از ما می گیرند و سری به این خانه می زنند برای تجدید ارادت شعری از زنده یاد بهجت تبریزی (شهریار)تقدیم می دارم به این امید که مقبول افتد انشاء ا... آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟ نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم وه که با اين عمر هاي کوته بي اعتبار شور فرهادم به پرسش سر بزیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي کند در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر شهریار |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 8:44 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
در زندگی بشر چیزهای بسیار زیادی اهمیت دارد ولی دو چیز بسیار مهم است: یکی عشق و دیگری سیاست. البته عشق و سیاست مکمل یکدیگرند، عاشقان حرفهای سیاستمدارن قدرتمندی هستند و سیاستمداران قدرتمند کلا عاشق! به هر حال رابطهی طنز، عشق و سیاست را خودتان بهتر حدس میزنید... ندارم یک وجب میز ریاست ولیکن میتوانم در مجله تا اینجای بحث(!) به این نتیجه رسیدیم که هم سیاست در عشق تاثیر میگذارد و هم عشق در سیاست. پس برای جلوگیری از هرگونه خلط مبحث مطلب را به دو بخش تقسیم میکنیم: 1- سیاست در عشق. 2-عشق در سیاست. سیاست در عشق عاشقی وقتی سیاسی میشود صحبت معشوق و عاشق میشود: جای قلب و خرس و گل، در دستشان توی کافی شاپ جای بحث لاو بحث داغ مهر و احساسات و عشق مسئله کم کم اساسی میشود در سیاست عشقشان حرافی است
همانطور که ملاحظه فرمودید تا جایی که کافی بود موضوع سیاست در عشق را بررسی کردیم، اما کار دنیا همیشه برعکس است و در مورد عشق و سیاست نیز گاهی کار برعکس میشود و افرادی که که عشقشان را با سیاست پیش بردهاند، سیاستشان را نیز با عشق پیش میبرند و در سیاست ورزی نیز دست به عشق ورزی میزنند. آه که چه دنیای باصفایی است عالم عشق در سیاست یا همان سیاست عشقی! فلانی در مسیر دیپلماسی زند لبخند، لبخند جناحی شده گویا قوافی هم فکاهی و شد قافیه هم از وزن خارج ادب از شعر گویا رخت بر بست ولیکن شاعران ما جوانند لهاذا صحبت ما از جوان است بله! آنچه که خواندید نمونهای بود از عشق در سیاست یا همان سیاست عشقی! گنجشکها البته سیاستمداران بسیار ماهری میتوانند باشند، چرا که خیلی خوب از این شاخه به آن شاخه میپرند... گنجشکهای عاشق البته سیاستمداران بسیار ماهری میتوانند باشند، اما اینجا نه جای سیاست است نه جای عشق ، چرا که در "دیوان سالاری" قرار است شعر نوشته شود. هرچند شاعران بسیاری از عشق سرودهاند که البته این سیاستشان بوده...! مهدی استاداحمد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 19:43 توسط مجنون اراکی
|
|
||