تبليغاتX
مجنون اراکی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنست که مجنون باشی
در زندگی بشر چیزهای بسیار زیادی اهمیت دارد ولی دو چیز بسیار مهم است: یکی عشق و دیگری سیاست.
البته عشق و سیاست مکمل یکدیگرند، عاشقان حرفه‌ای سیاستمدارن قدرتمندی هستند و سیاستمداران قدرتمند کلا عاشق!

به هر حال رابطه‌ی طنز، عشق و سیاست را خودتان بهتر حدس می‌زنید...

ندارم یک وجب میز ریاست
ندارم هات برد و آسیا سَت

ولیکن می‌توانم در مجله
بگویم شعر از عشق و سیاست!

تا اینجای بحث(!) به این نتیجه رسیدیم که هم سیاست در عشق تاثیر می‌گذارد و هم عشق در سیاست. پس برای جلوگیری از هرگونه خلط مبحث مطلب را به دو بخش تقسیم می‌کنیم: 1- سیاست در عشق. 2-عشق در سیاست.
***

سیاست در عشق

عاشقی وقتی سیاسی می‌شود
حال و روز عشق اساسی می‌شود

صحبت معشوق و عاشق می‌شود:
بحث داغ ِ انتخابات و نود!

جای قلب و خرس و گل، در دستشان
روزنامه می‌نماید مستشان!

توی کافی شاپ جای بحث لاو
صحبت از جنگ است و تانک و بمب و ناو

بحث داغ مهر و احساسات و عشق
عاشق و معشوق چون تهران – دمشق!

مسئله کم کم اساسی می‌شود
بحثشان خیلی سیاسی می‌شود...

در سیاست عشقشان حرافی است
عشق اما تا همینجا کافی است!
***


عشق در سیاست

همانطور که ملاحظه فرمودید تا جایی که کافی بود موضوع سیاست در عشق را بررسی کردیم، اما کار دنیا همیشه برعکس است و در مورد عشق و سیاست نیز گاهی کار برعکس می‌شود و افرادی که که عشقشان را با سیاست پیش برده‌اند، سیاستشان را نیز با عشق پیش می‌برند و در سیاست ورزی نیز دست به عشق ورزی می‌زنند. آه که چه دنیای باصفایی است عالم عشق در سیاست یا همان سیاست عشقی!

فلانی در مسیر دیپلماسی
کند صحبت وی از عشق سیاسی

زند لبخند، لبخند جناحی
تو گویی وی شنیده یک فکاهی!

شده گویا قوافی هم فکاهی
فکاهی قافیه شد با جناحی!

و شد قافیه هم از وزن خارج
امان از شعر و این خرج و مخارج

ادب از شعر گویا رخت بر بست
صنایع رفته‌اند از شعر دربست

ولیکن شاعران ما جوانند
اگر خواهند این را می‌توانند

لهاذا صحبت ما از جوان است
سخن از سرزمینی بیکران است...

بله! آنچه که خواندید نمونه‌ای بود از عشق در سیاست یا همان سیاست عشقی! گنجشکها البته سیاستمداران بسیار ماهری می‌توانند باشند، چرا که خیلی خوب از این شاخه به آن شاخه می‌پرند...
***

گنجشکهای عاشق البته سیاستمداران بسیار ماهری می‌توانند باشند، اما اینجا نه جای سیاست است نه جای عشق ، چرا که در "دیوان سالاری" قرار است شعر نوشته شود. هرچند شاعران بسیاری از عشق سروده‌اند که البته این سیاستشان بوده...!

مهدی استاداحمد 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 19:43  توسط مجنون اراکی  | 

این سئوال مهمیه :آدم بايد چه جـوري باشـه؟اصلا چی خوبه ؟

اگه سربزير و متفكر و توي خودت باشی ،ميگن: افسردگي داره ‌،روانيه ،سيماش قاطيه !

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه ،ميگن: جلف ودلقكه ،هجوه !

اگه چاق باشه  و اضافه وزن داشته باشه،ميگن: شكمو ،پرخور،مال مفت تور كرده!

اگه لاغر و جمع و جور باشه ، ميگن: كنسه ،نخوره ، حمال وارثه!شایدم مریضی لاعلاج داره!

 اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره ، ميگن: جنجاليه !!، با همه دعوا داره ، خروس جنگيه !

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه ، ميگن: بي عرضه‌س ، حيف نون و دست و پا چلفتيه !

 اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه ، ميگن: اينو ،واسه ما آدم شده!داره ادا در میاره بگه روشنفکره!

اگه با همسرش مشكل نداشته باشه ،ميگن: زن ذليله ، زن نگرفته که ،شوهر كرده !

اگه مرد سالار و حرف ، حرف خودش باشه ، ميگن: انگار كلفت آورده !

اگه دست به جيب باشه و كمك كنه ، ميگن: پول پارو مي‌كنه ، پول مفت داره دلش نمیسوزه!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرج نباشه ، ميگن: پول هاشو انبار مي‌كنه ، جون به عزرائيل نمي‌ده !

 اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه ، ميگن: معاشرتيه ، فوق‌العاده‌س ، دوست داشتنيه !

اگه راست و درست و بي‌كلك باشه ، ميگن: هيچي نمي‌شه ، به درد لاي جرز مي‌خوره !

و بالاخره اگه هر روز تلفن ،ايميل یا سر بزنه مي گن: بيکاره،معلوم نيست کي کار مي کنه واي به حال اونايي که اين يارو  واسشون کار مي کنه!

اگه اینکارا رو هم نکنه،مي گن چرا سر سنگين شدي !!!کلاس میزاری حالا ااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:52  توسط مجنون اراکی  | 

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

فضای بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضای درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر

کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم

اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است

در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد

زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد

زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:44  توسط مجنون اراکی  | 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

 در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
 
در 85 سالگي دريافتم كه،همانا زندگي زيباست
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:38  توسط مجنون اراکی  | 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شیطان‌صفت باشم 

من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،  

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است  

و تو هم به یاد داشته باش :

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام، 

تو را دیگرى باید برایت بسازد و  

تو هم به یاد داشته باش  

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى  

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه  

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.  

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،  

چرا که ما هر دو انسانیم.  

اين جهان مملو از انسان‌هاست ،  

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.  

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،  

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.  

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،  

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،  

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،  

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،  

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى  

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،  

اما همگى جایزالخطا.  

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،  

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است

...

 از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:3  توسط مجنون اراکی  | 

 

مجنون نيوز

 

به نام او 

سلام

از دقایقی پیش در پایگاه خبری تحلیلی (مجنون نیوز ) به آدرس www.majnoonnews.com دوباره  به دیدارتان آمده ایم و منتظر  هستیم  تا خدا چه خواهد ....

علی آقا ایرجی- مدیر مسئول پایگاه خبری - تحلیلی (مجنون نیوز )

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 18:56  توسط مجنون اراکی  | 

 سلام »رفقا» و .....

 هیچ کس تنها نیست  وقتی (همراه اول) او (خدا)ست ......

بزودی ...

بزودی ...

بزودی...

مجنون دوباره دشمنان را  شاد می کند.

انشاء ا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 18:57  توسط مجنون اراکی  | 

به نام او ....

سلام علیکم 

 سر بسته عرض می شود که:

۱- {امام صادق (ع)می فرماید :همه نیکی ها در سه خصوصیت جمع شده است : نگاه و توجه ـ سکوت ـ سخن 

 پس هر نظری که در آن عبرتی نیست اشتباه است و هر سکوتی که در آن اندیشه نیست بی خبری است و هر سخنی که در آن یاد خدا نباشد بیهوده است و خوشحا بحال کسی که نگاهش عبرت و سکوتش اندیشه و سخنش یاد خدا است.}

۲- کسانی که با اندیشه و تفکر هفته نامه مجنون و سایت خبری تحلیلی فضول اراکی و این وبلاگ از دور یا نزدیک آشنا باشند می دانند که این تفکر هیچ گاه اهل ماندن و در جا زدن نبوده و نیست و همیشه در حال رفتن و شدن است چرا که معتقد است ۱)  "در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن - شرط اول قدم آنست که مجنون باشی " و ۲) برای  کسانی که دل در گروی دین دارند شجاعت و ترس از لوازم مهم ورود به عرصه سیاست است شجاعت در بیان حقیقت و دفاع از مظلوم و ترس از کسی که در روز واپسین باید پاسخگویش باشند .

۳- سایت فضول اراکی و وبلاگ مجنون اراکی دیگر بروز نمی شوند و فقط هفته نامه مجنون نیز کج دار و مریض تا بعد به حیات خودش ادامه خواهد داد... تا خدا چه خواهد.

رستگار باشیم -علی آقا ایرجی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 13:44  توسط مجنون اراکی  | 

پایگاه خبری -تحلیلی فضول اراکی تعطیل شد    
10 بهمن 1387 ساعت 08:57

 زبانی که حق را نگوید فقط به درد لیسیدن بستنی قیفی می خورد!

زنده یاداستاد سید حسن حسینی در جایی گفته بود: زبانی که حق را نگوید فقط به درد لیسیدن بستنی قیفی می خورد!

راستش را بخواهیدچند وقتی است که به هزار ویک دلیل از بیان دغدغه هایمان معذوریم ! از سوئی نیز همیشه گفته ایم که "خلایق هر چه لایق!چند صباحی از سر تکلیف و وظیفه آنچه را که صلاح می دانستیم به سمع و نظر دوستان می رساندیم ولی هم اکنون اعلام می کنیم تکلیف حکم می کند که فضول اراکی را تعطیل کنیم.

 اينجا اگر سبز باشي آماج تيغ بلايي

بنابراین ضمن حلالیت از همه مخاطبان عزیز ، بخوانید فاتحه و صلوات!

بسم الله الرحمن الرحيم(1)

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (2) الرَّحْمـنِ الرَّحِيمِ (3) مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ (4) إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ (5) اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ (6) صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ (7)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 12:56  توسط مجنون اراکی  | 

 کودک تو جور دگر باش يک نسل از من گذشته

از پاره پاره شدنها از زخم خوردن گذشته

 چون موم باش اين زمانه هر لحظه شکلي عوض کن

دوران مفرغ به سر شد هنگام آهن گذشته

 اينجا اگر سبز باشي آماج تيغ بلايي

خاري به چشم زمان شو  فصل شکفتن گذشته

 اين نقش گل ها که بيني جا پاي سرخ بهار است

وقتي که با پاي زخمي از کوي و برزن گذشته

 آزادگي چون فسیلی در قعر گور آرميده

دور شجاعت سرآمد عهد تهمتن گذشته

 در بي خيالي منيژه بر مرکبي از تجمل

عمري است با صد افاده از چاه بيژن گذشته

 با ديگران هرچه شد باش زنداني قلب خود باش

ديگر زمان قديم از خود گذشتن گذشته

 دور صلاح است و سازش آسايش است و نوازش

در بحر لالا بيارام رود تتن تن گذشته

 آئينه ام پيش رويت بيهوده اي که به جاده

هرچند از پا فتاده عمرش به رفتن گذشته

 دلدادگي را رها کن نقد دلت را نگهدار

گاه گرفتن رسیده وقت سپردن گذشته

 هر لحظه آئينه واري مي آيد از رو به رويم

دل گويد او را به چنگ آر مي گويم از من گذشته

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 18:13  توسط مجنون اراکی  | 

اشاره :

   ای کاش همه ی ما می توانستیم صریح سخن بگوییم ، هر چند تلخ . اما به قول شاملو :

              این فصل دیگری ست / که سرمایش از درون / درک صریح زیبایی را پیچیده می کند .

من بر آنم بشر نمی فهمد

« ناتوان » یا « قدر » نمی فهمد

نه افاضات اهل فلسفه را

کلا از هر نظر نمی فهمد

 غایتش شهوت و خور و خواب است

هیچ چیز دگر نمی فهمد

نیت خیر او همیشه به پا

می کند شور و شر ، نمی فهمد

 می دهد هر کسی به یک شکلی

عمر خود را هدر ، نمی فهمد

 می کند ازدواج یک دختر

با پسر ، چون پسر نمی فهمد

 دست در دست هم اضافه کنند :

« به جهان یک نفر نمی فهمد »

 از پدر ارث برده فهمش را

اصلا این بی پدر نمی فهمد

 عاشق چیزهای طولانی ست

مجمل و مختصر نمی فهمد

 طنز فاخر، فکاهه ی دلقک

فرق این دو هنر نمی فهمد

 تازه این نکته ی عجیبی نیست

بیش از این ها بشر نمی فهمد

 فی المثل فرق « جرج ارول » را

با « رضا رهگذر » نمی فهمد

 می برد زجر چون که در همه عمر

اثر خشک و تر نمی فهمد

 خشک می سوزدش ولی تر نه

زجر  ِ کم دردسر نمی فهمد

 گویمش: « با خودت به داخل قبر

هیمه ی تر ببر! »، نمی فهمد

 در جهنم به بدترین شکلی

می شود مستقر، نمی فهمد

 اهل عبرت به هیچ عنوان نیست

در سفر، در حضر، نمی فهمد

 شغل در فهم او موثر نیست

پرفسور، کارگر... نمی فهمد

 در چه وضعی؟ تفاوتی نکند

طاقباز و دمر نمی فهمد

 «بی سر و ته»  و یا نه «با سر و ته»

با تهش یا به سر نمی فهمد

 زیر و بالاش اگرچه منفک است

لیک زیر و زبر نمی فهمد

 خواه در برج «منهتن» باشد

یا به زیر «کپر» نمی فهمد

 عاقلا! نزد حاکمان چو رسی

لب فروبند، «کر نمی فهمد»

 هم الیزابت از خرد عاریست

هم امیر قطر نمی فهمد

 جالب این که خودش نمی داند

که دگر این قدر نمی فهمد

 به خیالش که مطلق فهم است

چون مصر است بر : «نمی فهمد»

 نزد او هر دو شخص یکسان است

گر «فهیم» است و گر «نمی فهمد»

 «نه!، ببخشید، عذر می خواهم »

 آن که از هر نظر نمی فهمد...

 مایه ی افتخار ایشان است

می شود مفتخر، نمی فهمد

 موقع ضرب و جرح هم نوعش

جای پا و کمر نمی فهمد

 به یکی ضربه می کند از جا

شاخه اش را – ثمر نمی فهمد

 « مغز یک غده ی مزاحم نیست »

حرف از این ساده تر؟، نمی فهمد

 غالبا بین کل موجودات

برترین است در: «نمی فهمد»

 گاو هم پیش او فلاطون است

بیشتر از بقر نمی فهمد

 به خر از دیگران شبیه تر است

مثل آن جانور نمی فهمد

 در حقیقت بشر به جز خر نیست

پس طبیعی ست خر نمی فهمد

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 18:3  توسط مجنون اراکی  | 

دراز كردم و دستم به آن جلو نرسيد

رسيد، اما دستم به زلف تو نرسيد

درست مثل همان روز اول خلقت

به من از آن همه جز چند برگ مو نرسيد

تمام هستي من ماند در وثيقه ي بانك

جهان سوار دوو شد به من دوو نرسيد

و با ژيان خودم هر زمان به جاده زدم

هزار جهد بكردم !  به يك پژو نرسيد

چه فصل ها كه زمستان شد و من و سرما

كنار جاده نشستيم و پالتو نرسيد

به هر الاغ سواري دو بنز صفر رسيد

به بنده غير در باك يك رنو نرسيد

مغازه اي زده بودم چنان كسادي شد

به مشتري چه بگويم ! به تابلو نرسيد!

شديم خير سرم سر دبير نشريه اي

شبانه نشريه آماده شد لوگو نرسيد

تمام مزرعه ها زير برف و باران رفت

ولي به مزرعه ي من دو قطره اُو نرسيد!

تمام جمعيت هند نو نوار شدند

به بنده حتي يك زير پوش نو نرسيد

رسيد موقع تقسيم ميز و باز به من

كه بودم آخر صف جز دو تا كشو نرسيد  

كشو در اول صف بود و بنده آخر صف

دراز كردم و دستم به آن جلو نرسيد

بگير قصه ي ما را برو الي آخر!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 17:47  توسط مجنون اراکی  | 

چنین طنزهایی لازم نیست حتما "فاخر" باشند. لازم نیست علنا درباره‌ی معضلات بزرگ تاریخ بشر یا شخصیت‌ها و وقایع بسیار مشهور و با اهمیت باشند. لزومی ندارد حتما "به روز" باشند و حتما درمورد موضوعاتی باشند که به قول امروزی‌ها "تاریخ مصرف" نداشته‌باشند. به قول بزرگی که نامش را به خاطر ندارم "می‌توان درباره‌ی کل جهان فیلمی ساخت که به اندازه‌ی مگسی ارزش نداشته‌باشد و می توان درباره‌ی بال یک مگس فیلمی ساخت که به یک دنیا بیرزد." آنچه فراتر از مولفه‌هایی چون درشتی و نرمی زبان و کلمات و حتی خود موضوعات است، دغدغه و تکنیک است. دغدغه جز با زندگی در متن، کشیدن رنج و درک عمیق و متفکرانه‌ی مشکلات و معضلات به وجود نمی‌آید. و وقتی دغدغه‌های انسانی با ظرافت و هنرمندی درهم بیامیزند حاصل شاهکار خواهد شد. نمونه‌های عالی چنین طنزهایی در آثار کسانی چون حافظ و عبید فراوانند. حافظ در متن جامعه و زمانه‌ی خود به چنان جهان‌بینی رندانه‌ای رسیده که وقتی ریاکاری مردمان زمانه‌ی خود را به سخره می‌گیرد گویی ریاکاری تمام زهدفروشان عالم را همزمان توصیف و نقد و به سخره می‌گیرد. تاریخ مصرف نداشتن، بر خلاف آنچه که امروزه در اذهان جا افتاده به فاصله گرفتن از زمان و زمانه‌ی خود، نیست. حافظ و عبید، که تقریبا هم‌عصرند؛ با زبان‌هایی متفاوت غالبا کسانی را به تلویح یا تصریح هجو می‌کنند که کاملا مشخص و معین هستند، اما بن‌مایه‌ی هجو و ریشخند آنها غالبا آنقدر انسانی و عمیق و ظریف است که نه تنها با مرگ و بلاموضوع شدن رفتار آنها، کهنه نمی‌شود بلكه همچون ستاره‌های درخشانی در آسمان ادب ايران و جهان هميشه مي درخشند. از این منظر، چندان تفاوتی میان حافظ با آن زبان پالوده‌ و اشارات غیرمستقیم‌اش با عبید که زبانی صریح و تند وبعضا سرشار از کلمات رکیک و اشارات مستقیم دارد نیست. در این مقام، طنز حافظ با آن زبان نرم و موزون و استفاده از شراب و شاهد و ساقی ، فخری بر طنز عبید با آن کلمات غیرقابل نقل ندارد. طنز فاخر اینجا بی‌معناست. تصویر ریا و سست‌عنصری و قدرت‌پرستی و فسادهای دیگر اخلاقی یک جامعه خوب و دقیق و در عین حال دلنشین و اثرگذار باید منعکس می‌شده که شده. و البته هر یک به بیانی و با دیدگاهی مخصوص. طنز امروزه‌ی ما از این منظر است که در جایگاه خوبی قرار ندارد. وضعیت کتاب‌های منتشره در حوزه‌ی طنز که غم‌انگیزتر و از نظر تعداد کمتر از آنست که بتوان در مورد آنها نظری داد. وضعیت طنز مطبوعاتی هم اگر چه چندان مناسب نیست اما در همین وضعیت نامطلوب از نظر تولید و نشر طنز مطبوعاتی، هر روز چندین طنز سیاسی به گرایش‌های متفاوت در روزنامه‌ها و وب‌سایت‌های خبری منتشر می‌شوند که تقریبا همه‌ی آن‌ها محتوایی انتقادآمیز علیه شخصیت‌ها و گروه‌های سیاسی دارد و در میان آنها به ندرت می‌توان طنزی را یافت که بن‌مایه‌اش نقد رفتارها و اعتقادات غلط مردم (یعنی خود ما) باشد. گویی ما مردمانی هستیم بی‌عیب و نقص و تمام مشکلات و معضلاتی که در جامعه داریم تقصیر چند شخصیت سیاسی، احزاب و در نهایت دولت و حکومت است. از همینجاست که در مورد کوچکترین گاف فلان مسئول سیاسی ده‌ها نقد و طنز می توان خواند و در مورد بزرگترین مشکلات روزمره‌ی جامعه، از ریا و تقلب و نژاد پرستی گرفته تا مسائل ملموس‌تری مثل وضعیت رانندگی بد، آشغال ریختن در خیابان و جوی‌ها، وضعیت ظاهری بد و دلمرده‌ی آدم‌ها و شهرها... کمتر چیزی می‌توان یافت. شاید پرهیز از نوشتن در مورد چنین موضوعاتی بیش از هر چیز باز هم به وضعیت جامعه برگردد. طنزنویسی که –بر خلاف تصور عموم- درک می‌کند که امنیت نوشتن طنزهای تندی در نقد رفتار شخصیت‌ها و احزاب سیاسی بسیار بیشتر از نوشتن درباره‌ی عادات زشت مردمان است و استقبال از آن تیپ کارها هم بسیار بیشتر است طبعا به آن سمت گرایش پیدا می‌کند. این مطلب در وهله‌ی نخست برای کسانی که تا کنون نوشتن طنز برای نشر را نیازموده‌اند شاید عجیب باشد اما واقعیت آن است که علی‌رغم تمام مشکلاتی که در زمینه طنز و نقد بر جامعه و وضعیت سیاسی ما حکمفرماست؛ نوشتن درباره‌ی سیاست و به خصوص در راستای "دق دل خالی کردن" بسیار بیشتر مطلوب جامعه است تا نوشتن درباره‌ی معضلات ریشه‌ای و اخلاقی جامعه. آیا راحت‌تر نیستیم اگر به جای دادن تصویری واقعی یا طنزآمیز از میزان راست‌گویی و یا قبح دروغ در جامعه، در مورد دروغ فلان وزیر مطلب بنویسیم؟ آیا مخاطب بیشتری نخواهیم داشت اگر ارتباطات ولنگارانه‌ی جنسی بهمان ورزشکار را به جای وضعیت بحرانی اخلاق جنسی در یک جامعه‌ی به ظاهر اخلاق‌گرا به سخره بگیریم؟ آیا محبوب‌تر نخواهیم بود اگر رفتار بی‌ادبانه یک مسئول با یک خبرنگار را به جای رفتار شوینیستی و توهین‌آمیز خودمان علیه یک ملت دیگر با بیانی طنزآمیز بازگو و نقد کنیم؟ پاسخ به تمام پرسش‌های بالا و پرسش‌های تاکیدی بسیاری از این دست مثبت است. اما آیا قرار است هنرمند و روشنفکر همیشه به دنبال سلیقه عموم و عوام باشد؟ طنزنویس هم قرار است فقط بخنداند و بچزاند و دل خنک کند؟ .

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 17:20  توسط مجنون اراکی  | 

من نگویم دگر از عشق که عاقل شده ام

                   عمری از عشق بگفتیم، چه حاصل شده است؟

این سخن راجب(!) عشق است که: «یعمی و یصم»

                              و من از کور و کری رسته و عاقل شده ام

عقل کل بودم و عاشق شدم و با این حال

                       قوم و خویشان، همه گفتند که جاهل شده ام

«ناقص العقل» ترین آدم دنیا می گفت:

                                  «ناقض العقل» ترین آدم غافل شده ام

این همه اش کشک،ولیکن خودمانیم عزیز!

                         بنده از عشق چه دیدم که شل و ول شده ام؟

غیر از این است  که  دیدم به دو چشمم بالکل

                                            با یکی آدم معتاد معادل شده ام

حس نمودم که به یک طرز فجیعی از بیخ

                                 ولمعطل شده ام، عاطل و باطل شده ام

فکر من در نوسان بود چو پاندول صفتان

                                 تازه حالاست که یک کم متعادل شده ام

من به پای تو ستادم که به تشخیص پزشک

                                          مبتلا بر مرض درد مفاصل شده ام

دل به دریا زده ، چون گوهر عمرم چایید

                                دیدم عین صدفی پرت به ساحل شده ام

آه...ای دوست! چنان است که امروز چنین

                                  بیدلی کرده رها، بخرد و بی دل شده ام

 بر در کوزه بنه عشق و بخور آبش را

                           شخصاً این تجربه را چون همه عامل شده ام

«بینوایان» غم عشق! «کوزت» را گویید

                        «والژان» مرد، و من خشک چو «ژاول» شده ام

ــــــــــــــــــــــــ

بی گمان باز دلم دست به کار است که من

                                          این اواخر به نظر مثل اوایل شده ام

زنده باد آن گل رعنا که به بلبل می گفت:

                                   چهچهی گر بزنی، باز خل و چل شده ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 17:1  توسط مجنون اراکی  | 

روزنامه نگاران منتقد دولت عقده ای هستند - جراید
شعر طنزی که در شماره آخر "گل آقا" چاپ شد.گل آقا چند هفته پیش ، تعطیل شد.

 
عقده دارم عقده دارم عقده ای
می گشایم می شمارم عقده ای
تا قلم را روی کاغذ می برم
می نگارم ناخودآگه عقده ای!

می نویسم از نبود اشتغال
رنج های کسب یک نان حلال
می نویسم از حدود خط فقر
وعده های حال و آمال محال!

از تورم که دگر شد بی مهار
چون زمستانی که نادارد بهار
راه حل های موقت، مقطعی
آن چه بر ما رفت در سال چهار!

شعبده در عرصه ی بین الملل
طرح های پر هزینه بی محل
رتق و فتق کار در سطح جهان
کشف مجهولات با ضرب الاجل!

عقده ی برچیدن مطبوعه ها
اختراع این همه ممنوعه ها
رفتن برج تذکر تا فلک
چشم بی ابرو و این مصنوعه ها!

این چنین عقده ز حد افزون شده
در مقام حرف نامیمون شده
لاجرم بر هر که می آید گران
گوید این صاحب قلم مجنون شده!
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 9:59  توسط مجنون اراکی  | 

 
اين بار ميبرند كه بازنده ات كنند
يعني كه،در گذشته ي آينده ات كنند!

از آن زمان بترس كه عريان و هاج و  واج
پيش نگاه آينه شرمنده ات كنند

از آن زمان بترس كه مانند يك هويج
در گير و دار حادثه ها رنده ات كنند

از آن زمان بترس كه با هر بهانه اي
يك ضربه هم نثار فك و دنده ات كنند

دستی ز دور هم٬ نرسانی بر آتشی
وقتی كه مثل دود ، پراكنده ات كنند

بي شك تو را به زاويه اي خاص مي برند
روزی كه شك به قاعده ي خنده ات كنند

اين ها بهانه است كه هر بار خواستند
هي را به را ! اشاره به پرونده ات كنند

بالا بگير مرد سرت را كه هر زمان
هر جا كه لازم  است سر افكنده ات كنند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 18:5  توسط مجنون اراکی  | 

اي خوشا تيپ جوادي داشتن

دكتراي بي سوادي داشتن

با وجود اين همه كمبود، باز

ادعاهاي زيادي داشتن

در حدود فهم بقالِ محل

ايده‌هاي اقتصادي داشتن

چون علي‌بابا سفر كردن مدام

رسم و راه سندبادي داشتن

از طریق فحش، نقداً بهتر است

گفتمان انتقادي داشتن

غير عادي نيست. عین منطق است

نطقهای غير عادي داشتن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 18:1  توسط مجنون اراکی  | 

من از واژهها ناگزيرم

و اين خاك از برف ؛

بيا برفروبي كن اي عشق

                                    انديشهام را.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 17:57  توسط مجنون اراکی  | 

دوستت دارم ای باغ

گرچه بر شاخه‌هایت

میوه‌ای نیست جز زاغ.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 17:56  توسط مجنون اراکی  | 

 

گوسفندان زیادند

مملکت هیچ کمبود خاصی ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 17:53  توسط مجنون اراکی  | 

محصول باد: ابر

محصول ابر: برق

محصول برق: نور

محصول نور: قبض

محصول قبض: فقر

محصول فقر: درد

محصول درد: شعر

محصول شعر: آه

محصول آه: باد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 17:49  توسط مجنون اراکی  | 

برای دیدن سایت فضول اراکی به آدرس ذیل مراجعه کنید:

http://www.faraki.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 17:23  توسط مجنون اراکی  | 

پندي از عبيد زاكاني

خواب ديدم قيامت شده است. هرقوم را داخل چاله‏ اعظم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانان گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ايرانيان.

خود را به عبيد زاکاني رساندم و پرسيدم:«عبيد اين چه حکايت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:مي ‌دانند که به خود چنان مشغول شويم که ندانيم در چاهيم يا چاله.»

خواستم بپرسم:«اگر باشد در ميان ما کسي که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

نپرسيده گفت: گر کسي از ما، فيلش ياد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهباني لنگش کشيم و به تهِ چاله باز گردانيم

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 17:44  توسط مجنون اراکی  | 

 

چون که با خنده شود عمرجنابعالی زیاد// پس بیا لوطی گری بر ریش این دنیا بخند

گر جفا دیدی زیاد امّا وفاداری کمی// بر جفاکاران دنیا از همین حالا بخند

گر که دیدی یک نفر مالت به یغما می برد//کُن حلالش مال یغما بُرده، بی پروا بخند

گر چکت برگشت خورده بی خیالش شو داداش// پاره کن در بانک چک را وکمی آن جا بخند

گر که هشت زندگی تو گرو بر نُه بُوَد// هشت و نُه را ول کن حتّی بر ده و صدها بخند

گرعیالاتت همیشه بر سرت نق می زنند// پنبه را در گوش کن جانا و بر آنها بخند

صبح گاهان با تبسّم ظهر با لبخند باش// شامگاهان را قوی تر تا شب ِفردا بخند

باچنین لبخند پارتی نوح دوّم می شوی// یک کمی تا قسمتی بر حال زار ما بخند

گر بخواهی عمر تو از نوح هم افزون شود// طنزی از «مجنون» خوانده با تـُُن بالا بخند

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 16:38  توسط مجنون اراکی  | 

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند...
سربازان مانع ورودش مي شوند!

خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند...

مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد:
چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟

مرد با درشتي مي گويد:
دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم !

خان مي پرسد:
وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!

مرد مي گويد:
من خوابيده بودم!!!

خان مي گويد:
خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود ...

مرد مي گويد:

من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...!

خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 16:27  توسط مجنون اراکی  | 

این وبلاگ به هیچ عنوان قصد نداشته و ندارد که محلی باشد برای بیان اخبار و موضوعات و مسائل مورد انتظار خوانندگان آن چرا که  در سایت فضول اراکی و وبلاگ طنز " کشتارگاه"  که متعلق به  جریان فکری هفته نامه مجنون می باشند این کار به نحوه احسن در حال انجام می باشد.

لذا همانطور که در شناسنامه این وبلاگ نوشته شده است وبلاگ پیش رو جایی برای دریافت پیشنهادات و انتقادات از یک سو  و فحاشی ها و بی تقوایی ها و....  کسانی است  که لازم می دانند نسبت به اینجانب این الطاف را در این وبلاگ و وبلاگهای دیگر داشته باشند.

 پس پیشنهادات و انتقادات در معرض دید عموم گذارده می شود و فحاشی ها و بی تقوایی ها نیز دیده و خوانده  می شود وبرای آخرت من و نویسندگان آنها  ذخیره می گردد.

بنابراین علاقمندان به دانستن آخرین اطلاعات و اخبار و تحلیلهای همسو با جریان فکری مجنون به سایت "فضول اراکی"  به نشانی http://www.faraki.com/ مراجعه و اگر مطلبی پیرامون هفته نامه مجنون و اینجانب و سایت فضول اراکی و وبلاگ طنز " کشتارگاه"   دارند در این وبلاگ قرار دهند .رستگار باشیم -علی آقا ایرجی

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 22:55  توسط مجنون اراکی  | 

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی ،که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 22:18  توسط مجنون اراکی  | 

« نقل است كه عبدالله در حرم بود ... ساعتي در خواب شد. به خواب ديد كه دو فرشته از آسمان فرود آمدند. يكي از ديگري پرسيد كه امسال چند خلق آمده اند؟ يكي گفت: ششصدهزار. گفت: حج چند كس قبول كردند؟ گفت از آنِ هيچ كس قبول نكردند!
عبدالله گفت چون اين شنيدم اضطرابي در من پديد آمد. ... پس آن فرشته گفت: در دمشق كفشگري نام او علي بن موفق است. او به حج نيامده است؛ اما حج او قبول است و همه را بدو ببخشيدند و اين جمله در كار او كردند.
چون اين بشنيدم از خواب درآمدم و گفتم به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد كرد. پس به دمشق شدم و خانه ي آن شخص را طلب كردم و آواز دادم. شخصي بيرون آمد. گفتم: نام تو جيست؟ گفت: علي بن موفق. گفتم: مرا با تو سخني است. گفت: بگوي. گفتم: تو چه كار كني؟ گفت: پاره دوزي مي كنم. پس آن واقعه با او بگفتم. گفت: نام تو چيست؟ گفتم: عبدالله مبارك. نعره بزد و بيفتاد و از هوش بشد. چون به هوش آمد گفتم: مرا از كار خود خبرده.
گفت: سي سال بود تا مرا آرزوي حج بود و از پاره دوزي سيصدوپنجاه درم جمع كردم. امسال قصد حج كردم تا بروم. روزي سرپوشيده اي كه در خانه است حامله بود. مگر از همسايه بوي طعامي مي آمد. مرا بگفت برو و پاره اي بيار از آن طعام. من رفتم به در خانه ي آن همسايه. آن حال خبر دادم. همسايه گريستن گرفت. گفت بدان كه سه شبانه روز بود كه اطفال من هيچ نخورده بودند. امروز خري مرده ديدم. بار از وي جداكردم و طعام ساختم؛ بر شما حلال نباشد.
چون اين بشنيدم آتش در جان من افتاد. آن سيصدوپنجاه درم برداشتم و بدو دادم. گفتم نفقه ي اطفال كن؛ كه حج ما اين است . . . »
(تذكرة الاوليا، ج1صص168و169)
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 22:12  توسط مجنون اراکی  | 

image

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاطره ی ماشاءالله آجودانی

دانشجوی دکتر جعفر شهیدی از ایشان

 

شیوه ارزیابی او از سواد و دانش دانشجویان هم یگانه بود. هر دانشجویی پس از قبولی در کنکور فوق لیسانس ادبیات، باید به استاد شهیدی هم، امتحان شفاهی پس می داد تا در کلاسش پذیرفته می شد.

او هر دانشجو را بر اساس آگاهی او به ندانسته هایش می سنجید. دیوان یکی از شاعران را می گشود و به دانشجو می گفت بخوان و بعد می پرسید چه بیت هایی را نفهمیدی؟

من خود در یکی از این امتحان ها پس از خواندن قصیده ای گفتم این بیت و آن لغت را نفهمیدم، بلند شد و با من دست داد و گفت به دوره فوق لیسانس ادبیات خوش آمدی!

 این نخسین باری بود که بابت آگاهی به ندانسته هایم و نادانی ام جایزه می گرفتم و قبول می شدم.

 

از کتاب مفاخر ایران زمین

مرکز آموزش

سازمان فرهنگی و هنری شهرداری

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 23:16  توسط مجنون اراکی  | 

نتيجه پژوهشي در آمريكا و انگليس نشان مي‌دهد
مردان احساساتی­تر از زنان
پژوهشگران دانشگاه لندن معتقدند برای عصبی کردن یک مرد، استفاده از یک عکس و یا چند کلمه حرف، کافی است.
به گزارش "جهان" بر اساس پژوهشي در لندن مشخص شده كه برخلاف عقیده رایج در مورد آقایان، آنها بیشتر از زنان در روابط عشقی و کاری خود احساسی هستند.
 
پژوهشگران دانشگاه لندن معتقدند برای عصبی کردن یک مرد، استفاده از یک عکس و یا چند کلمه حرف، کافی است.
 
براساس این پژوهش، تأثیر مسائل عشقی در دانشجویان مرد بیشتر از تأثیر استفاده از مواد مخدر مانند کوکائین است لذا به باور پژوهشگران، این امر نشانگر شدت احساسات در مردان است.
 
در همین حال، پژوهشگران آمریکایی نيز به این نتیجه رسیده­اند که بر خلاف عقیده رایج در جوامع، مردها آمادگی بیشتری برای قربانی کردن خود در روابط عاشقانه دارند.
 

 
در نظر سنجی­ای که به سرپرستی «کاترین موزر» رئیس مرکز درمانی دانشگاه «البانی» نیویورک، از مردان و زنان بین 16 تا 25 سال صورت گرفته، مشخص شده است که مردان آمادگی بیشتری برای وقف خود به امور عشقی، کودکان، حلقه دوستان و اعضای خانوانده را دارند.
 
براین اساس مردان بیشتر از زنان برای روبط عاشقانه، اهمیت قائل بوده و آن را نسبت به مسائل دیگر در اولویت قرار ­می­دهند. همچنین مردها در روابط خود درک بهتری نسبت به مسائل عاطفی و روانی دارند. آنها برای دستیابی به اهداف رمانتیک خود آسیب­های روانی بیشتری را به جان می­خرند؛ در حالیکه زنان در این موارد کمتر داوطلب شده و به هنگام احساس فشار از خواسته خود منصرف می­شوند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 23:11  توسط مجنون اراکی  |