تبليغاتX
مجنون اراکی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنست که مجنون باشی
پندي از عبيد زاكاني

خواب ديدم قيامت شده است. هرقوم را داخل چاله‏ اعظم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانان گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ايرانيان.

خود را به عبيد زاکاني رساندم و پرسيدم:«عبيد اين چه حکايت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:مي ‌دانند که به خود چنان مشغول شويم که ندانيم در چاهيم يا چاله.»

خواستم بپرسم:«اگر باشد در ميان ما کسي که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

نپرسيده گفت: گر کسي از ما، فيلش ياد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهباني لنگش کشيم و به تهِ چاله باز گردانيم

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 17:44  توسط مجنون اراکی  | 

 

چون که با خنده شود عمرجنابعالی زیاد// پس بیا لوطی گری بر ریش این دنیا بخند

گر جفا دیدی زیاد امّا وفاداری کمی// بر جفاکاران دنیا از همین حالا بخند

گر که دیدی یک نفر مالت به یغما می برد//کُن حلالش مال یغما بُرده، بی پروا بخند

گر چکت برگشت خورده بی خیالش شو داداش// پاره کن در بانک چک را وکمی آن جا بخند

گر که هشت زندگی تو گرو بر نُه بُوَد// هشت و نُه را ول کن حتّی بر ده و صدها بخند

گرعیالاتت همیشه بر سرت نق می زنند// پنبه را در گوش کن جانا و بر آنها بخند

صبح گاهان با تبسّم ظهر با لبخند باش// شامگاهان را قوی تر تا شب ِفردا بخند

باچنین لبخند پارتی نوح دوّم می شوی// یک کمی تا قسمتی بر حال زار ما بخند

گر بخواهی عمر تو از نوح هم افزون شود// طنزی از «مجنون» خوانده با تـُُن بالا بخند

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 16:38  توسط مجنون اراکی  | 

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند...
سربازان مانع ورودش مي شوند!

خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند...

مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد:
چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟

مرد با درشتي مي گويد:
دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم !

خان مي پرسد:
وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!

مرد مي گويد:
من خوابيده بودم!!!

خان مي گويد:
خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود ...

مرد مي گويد:

من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...!

خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 16:27  توسط مجنون اراکی  | 

این وبلاگ به هیچ عنوان قصد نداشته و ندارد که محلی باشد برای بیان اخبار و موضوعات و مسائل مورد انتظار خوانندگان آن چرا که  در سایت فضول اراکی و وبلاگ طنز " کشتارگاه"  که متعلق به  جریان فکری هفته نامه مجنون می باشند این کار به نحوه احسن در حال انجام می باشد.

لذا همانطور که در شناسنامه این وبلاگ نوشته شده است وبلاگ پیش رو جایی برای دریافت پیشنهادات و انتقادات از یک سو  و فحاشی ها و بی تقوایی ها و....  کسانی است  که لازم می دانند نسبت به اینجانب این الطاف را در این وبلاگ و وبلاگهای دیگر داشته باشند.

 پس پیشنهادات و انتقادات در معرض دید عموم گذارده می شود و فحاشی ها و بی تقوایی ها نیز دیده و خوانده  می شود وبرای آخرت من و نویسندگان آنها  ذخیره می گردد.

بنابراین علاقمندان به دانستن آخرین اطلاعات و اخبار و تحلیلهای همسو با جریان فکری مجنون به سایت "فضول اراکی"  به نشانی http://www.faraki.com/ مراجعه و اگر مطلبی پیرامون هفته نامه مجنون و اینجانب و سایت فضول اراکی و وبلاگ طنز " کشتارگاه"   دارند در این وبلاگ قرار دهند .رستگار باشیم -علی آقا ایرجی

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 22:55  توسط مجنون اراکی  | 

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی ،که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 22:18  توسط مجنون اراکی  |