|
|
|
|
|
در زندگی بشر چیزهای بسیار زیادی اهمیت دارد ولی دو چیز بسیار مهم است: یکی عشق و دیگری سیاست. البته عشق و سیاست مکمل یکدیگرند، عاشقان حرفهای سیاستمدارن قدرتمندی هستند و سیاستمداران قدرتمند کلا عاشق! به هر حال رابطهی طنز، عشق و سیاست را خودتان بهتر حدس میزنید... ندارم یک وجب میز ریاست ولیکن میتوانم در مجله تا اینجای بحث(!) به این نتیجه رسیدیم که هم سیاست در عشق تاثیر میگذارد و هم عشق در سیاست. پس برای جلوگیری از هرگونه خلط مبحث مطلب را به دو بخش تقسیم میکنیم: 1- سیاست در عشق. 2-عشق در سیاست. سیاست در عشق عاشقی وقتی سیاسی میشود صحبت معشوق و عاشق میشود: جای قلب و خرس و گل، در دستشان توی کافی شاپ جای بحث لاو بحث داغ مهر و احساسات و عشق مسئله کم کم اساسی میشود در سیاست عشقشان حرافی است
همانطور که ملاحظه فرمودید تا جایی که کافی بود موضوع سیاست در عشق را بررسی کردیم، اما کار دنیا همیشه برعکس است و در مورد عشق و سیاست نیز گاهی کار برعکس میشود و افرادی که که عشقشان را با سیاست پیش بردهاند، سیاستشان را نیز با عشق پیش میبرند و در سیاست ورزی نیز دست به عشق ورزی میزنند. آه که چه دنیای باصفایی است عالم عشق در سیاست یا همان سیاست عشقی! فلانی در مسیر دیپلماسی زند لبخند، لبخند جناحی شده گویا قوافی هم فکاهی و شد قافیه هم از وزن خارج ادب از شعر گویا رخت بر بست ولیکن شاعران ما جوانند لهاذا صحبت ما از جوان است بله! آنچه که خواندید نمونهای بود از عشق در سیاست یا همان سیاست عشقی! گنجشکها البته سیاستمداران بسیار ماهری میتوانند باشند، چرا که خیلی خوب از این شاخه به آن شاخه میپرند... گنجشکهای عاشق البته سیاستمداران بسیار ماهری میتوانند باشند، اما اینجا نه جای سیاست است نه جای عشق ، چرا که در "دیوان سالاری" قرار است شعر نوشته شود. هرچند شاعران بسیاری از عشق سرودهاند که البته این سیاستشان بوده...! مهدی استاداحمد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 19:43 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
این سئوال مهمیه :آدم بايد چه جـوري باشـه؟اصلا چی خوبه ؟
اگه سربزير و متفكر و توي خودت باشی ،ميگن: افسردگي داره ،روانيه ،سيماش قاطيه ! اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه ،ميگن: جلف ودلقكه ،هجوه ! اگه چاق باشه و اضافه وزن داشته باشه،ميگن: شكمو ،پرخور،مال مفت تور كرده! اگه لاغر و جمع و جور باشه ، ميگن: كنسه ،نخوره ، حمال وارثه!شایدم مریضی لاعلاج داره! اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره ، ميگن: جنجاليه !!، با همه دعوا داره ، خروس جنگيه ! اگه از حقش بگذره و گذشت كنه ، ميگن: بي عرضهس ، حيف نون و دست و پا چلفتيه ! اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه ، ميگن: اينو ،واسه ما آدم شده!داره ادا در میاره بگه روشنفکره! اگه با همسرش مشكل نداشته باشه ،ميگن: زن ذليله ، زن نگرفته که ،شوهر كرده ! اگه مرد سالار و حرف ، حرف خودش باشه ، ميگن: انگار كلفت آورده ! اگه دست به جيب باشه و كمك كنه ، ميگن: پول پارو ميكنه ، پول مفت داره دلش نمیسوزه! اگه اهل بريز و بپاش و ولخرج نباشه ، ميگن: پول هاشو انبار ميكنه ، جون به عزرائيل نميده ! اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه ، ميگن: معاشرتيه ، فوقالعادهس ، دوست داشتنيه ! اگه راست و درست و بيكلك باشه ، ميگن: هيچي نميشه ، به درد لاي جرز ميخوره ! و بالاخره اگه هر روز تلفن ،ايميل یا سر بزنه مي گن: بيکاره،معلوم نيست کي کار مي کنه واي به حال اونايي که اين يارو واسشون کار مي کنه! اگه اینکارا رو هم نکنه،مي گن چرا سر سنگين شدي !!!کلاس میزاری حالا ااااااااااااااااااا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:52 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم فضای بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضای درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:44 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است در 85 سالگي دريافتم كه،همانا زندگي زيباست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:38 توسط مجنون اراکی
|
|
||
|
|
|
|
|
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو يا شیطانصفت باشم من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است و تو هم به یاد داشته باش : من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام، تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند. لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى . میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم. میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم. اين جهان مملو از انسانهاست ، پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد. تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم، قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است. دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند، حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند، دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم. یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است ... از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:3 توسط مجنون اراکی
|
|
||