تبليغاتX
مجنون اراکی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

با سلام خدمت دوستان گرامی!

جهت عرض ارادت شعری از شاعر معاصر مرتضی عبداللهی تقدیم می کنم به این امید که مورد پسند شما قرار گیرد:

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
 در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

مرتضی عبداللهی

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 16:29  توسط مجنون اراکی  | 

با سلام خدمت دوستان گرامی! بخصوص عزیزانی که در مدت بروز نشدن این وبلاگ باز یادی از ما می گیرند و سری به این خانه می زنند برای تجدید ارادت شعری از زنده یاد بهجت تبریزی (شهریار)تقدیم می دارم به این امید که مقبول افتد انشاء ا...

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
 بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟


نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي  حالا چرا ؟


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک امروز مهمان توام فردا چرا ؟


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟


وه که با اين عمر هاي کوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟


شور فرهادم به پرسش سر بزیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي کند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا  


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر
این سفر راه قیامت می روی  تنها چرا ؟

شهریار

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 8:44  توسط مجنون اراکی  |