|
|
|
|
|
پندي از عبيد زاكاني
خواب ديدم قيامت شده است. هرقوم را داخل چاله اعظم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانان گرز به دست گمارده بودند الا چاله ايرانيان. خود را به عبيد زاکاني رساندم و پرسيدم:«عبيد اين چه حکايت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟» گفت:مي دانند که به خود چنان مشغول شويم که ندانيم در چاهيم يا چاله.» خواستم بپرسم:«اگر باشد در ميان ما کسي که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسيده گفت: گر کسي از ما، فيلش ياد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهباني لنگش کشيم و به تهِ چاله باز گردانيم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 17:44 توسط مجنون اراکی
|
|
||