تبليغاتX
فضول اراکی - به بهانه برگزاری مراسم تجلیل از على دانش منفرد در آشتیان
جامعه اسلامی جامعه مردم فضول است،نه بر ه ها.شهيد بهشتي<ره>

 

برشى از تاريخ انقلاب اسلامى از زبان على دانش منفرد «قسمت اول»

مي روم به بند روزه گيرها!

سيد مهدى حسينى

مهندس علي دانش منفرد از زمره مبارزيني است كه در تحولات آغازين دهه 40 وارد مبارزه شد و بارها دستگير و زنداني گرديد. وي در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي مديريت مدرسه رفاه را برعهده داشت و در كميته استقبال از حضرت امام فعال بود. در شوراي موسسين سپاه عضو گرديد و مدتي به عنوان فرمانده سپاه نقش آفريني كرد. استانداري فارس، معاونت در چندين وزارتخانه و حضور در مجلس شوراي اسلامي از جمله مسئوليتهاي وي در نظام جمهوري اسلامي است.
در اين بخش از گفتگو ماجراي ورود وي به صحنه مبارزه مطرح گرديده كه تقديم خوانندگان مي كنيم.

¤ از چه زماني وارد مبارزه شديد؟

بنده فردي بودم كه قبل از پيروزي انقلاب فعاليت هاي سياسي داشته و تا حدودي در بطن مسائل مبارزاتي قرار داشتم. بيشتر گرايش بنده هم به جريان هاي اسلامي در ايران بود و از وقتي كه دانشجو بودم فعاليت هاي اسلامي و اعتقادي را شروع كردم.
چون از خانواده مذهبي بودم، قبل از اينكه وارد دانشگاه تهران بشوم، در آستانه ورود به دانشگاه، رژيم پهلوي مرا دستگير كرد و به زندان قزل قلعه برد. در آنجا من با يك سري از تيپ هاي روشن مذهبي آشنا شدم. در آنجا فهميدم كه آيت الله طالقاني در مسجد هدايت شب هاي جمعه جلسه تفسير دارند. دو ماه بنده در زندان قزل قلعه بودم، از هفتم بهمن 1341 تا شب عيد1342.

¤ علت دستگيري تان چه بود؟

علت دستگيري من هم تظاهرات دانشجويي عليه رژيم بود. زماني كه مرا گرفتند به اين علت بود كه در زمان دانش آموزي يك بازداشت ديگري هم داشتم كه تعداد وسيعي را در تظاهرات دانشجويي من جمله بنده را هم گرفتند، منتها آنها هم سوابقي داشتند. بعد ما را بردند در پادگاني ريختند. بعد از آنجا از ساواك استعلام كردند. از 700-800 نفري كه در پادگان جمشيديه دستگير بودند همه را آزاد كردند، غيراز 13 نفر كه من هم يكي از آن 13 نفر بودم.
خيلي هم آن روز در دانشگاه كتك خورده بوديم، يعني ساواكي ها و ارتشي ها و شهرباني ها ريختند در دانشگاه و به ما حمله كردند و تمام كتابخانه ها را به هم ريختند و شيشه ها را شكستند و تمام چيزها را به هم ريختند.
يكي از شعارهايي كه ما آن روز در دانشگاه زده بوديم اين بود: «اصلاحات آري، ديكتاتوري نه.» يعني مي خواستيم اين را بگوييم كه اين اصلاحات مقدمه ديكتاتوري ديگر است. اينها بهانه رژيم شاه است براي اينكه مردم را راضي كند و به حكومت خودش ادامه دهد. بعداز اينكه تظاهرات كرديم آنها دانشگاه را محاصره كرده بودند و گاز اشك آور پرتاب كردند و ما هم آجر پرت مي كرديم، همينطور ادامه داشت تا اينكه ريختند در دانشگاه و دختران و پسران را مي گرفتند. از ساعت دو بعدازظهر كه ما به آنجا رسيديم، تا ساعت يك بعد از نصف شب در آنجا اسير بوديم. خيلي هم كتك خورديم تا اينكه ما را با باتوم زدند و بعد انداختند توي ريو و سخنراني هم كردند كه: «آنهايي كه شما را بازيچه قرار داده اند در خانه هايشان دارند استراحت مي كنند و شما را آلت دست قرار داده اند و....»

¤ بعد از دستگيري به كجا منتقل شديد؟

ما را از آنجا بردند مستقيما به قزل قلعه. هوا هم خيلي سرد بود، بهمن ماه بود، ريو هم كه پشتش باز بود و ما هم كه خيلي كتك خورده بوديم و ناهار هم نخورده بوديم و رفتيم زندان و از آنجا هم بردند ما را به هتل ساسان. گروهبان تيموري آنجا بود. چشم هايش سرخ بود، مثل اينكه مشروب خورده بود و حالت عادي نداشت. كمي براي ما حرف زد. آن موقع من سبيل داشتيم. يك كمي حرف زد و فحش داد و بعد گفت: «اين سبيل كلفت! را بيندازيد انفرادي» ما را بردند و در انفرادي را باز كردند، آنجا يك محوطه اي داشت كه دورش ديوار بود و وسطش يك ساختمان كه اين طرفش انفرادي بود و وسطش چهار تا بند داشت كه زنداني هايي كه به حالت عمومي بودند، آنجا بودند.
ما را بردند آنجا و ما را هم خيلي كتك زده بودند و بدنم زخمي شده بود، آنجا يك پتويي بود و يك تخت سنگي. من آنجا بودم تا يك چند روزي بعد هم آمدند ما را بردند بازجويي، يك نفر بود به نام آقاي كوچ اصفهاني كه از من بازجويي كرد.

¤ از ديگر بازجويان قزل قلعه هم نام ببريد؟

«زماني» بود كه خيلي آدم كثيف و خشني بود، استوار زماني بود، آن زمان كه من دانش آموز بودم و مرا گرفته بودند زماني بود كه بچه ها را مي زد، خيلي آدم بدذاتي بود.
ما حدود بيست و يك روز در زندان انفرادي بوديم، بعد كم كم آمدند استمالت كردند چون در محافل جهاني يك يورش بدي كرده بودند و بد پيچيده شده بود و تيمساري آمد و گفت غلط كردند شما را زدند و مي خواست دل ما را به دست بياورد! به خانه ما زنگ زدند كه براي ما لباس بياورند و بيايند ملاقات كنند.
فكر مي كنم حدود 250-300 نفر در انفرادي و غيرانفرادي جمعا زنداني بودند و بيشتر جوان و البته از آدم هاي بزرگتري هم بودند از آدم هاي پخته سياسي اما بيشتر جوان ها بودند، افراد جبهه ملي بودند، توده اي بودند، از توده اي هاي سابق بودند، از اكيپ هاي مختلف بودند.
بعد از 21 روز براي اول هاي ماه مبارك ما را بردند در عمومي، البته گفتند وسايلت را جمع كن، ما هم فكر كرديم آزاد هستيم، بعد از اين در بزرگ بردند بيرون و از درب ديگري مرا بردند داخل زندان عمومي. رسم هم اين بود كه وقتي كسي وارد زندان مي شد زنداني ها جمع مي شدند و خوشامد مي گفتند و دست مي زدند و يكي گفت كدام بند مي روي؟ گفتم چه بندي اينجا هست؟ گفتند: يك بند روزه گيرها، يك بنده توده اي ها است؛ يك بند جبهه ملي است، يك بند عمومي ديگر است». من گفتم: «مي روم بند روزه گيرها»! رفتم در بند روزه گيرها.
پايكوبي و شادي و خلاصه رفتيم آنجا و به ما گفتند كدام دانش هستي؟ دانش اراك چه نسبتي با تو دارد؟ دانش اراك هم برادر بزرگترم بود كه در دفتر حزب شهيد شد، روحاني بود. در مسجد ارك دو تا روحاني را گرفته بودند كه يكي برادر من بود و يكي هم گلزاري غفوري بود.
كم كم آنجا با هم آشنا شديم و آنها هم از من مطمئن تر شدند و ما هم حس كرديم كه آنها هم از تيپ هاي خوبي هستند. رفتيم آنجا شكل گرفتيم و روزه هم گرفتيم. يكي بود بنام حاجي بابا، حاج اصغر آقاي حاجي بابا،كه ايشان هم بازاري بود، مرد خيلي خوبي بود، الان هم هست، كارخانه دارند. از همانجا توسط مسلمانهاي آنجا به مسجد هدايت دعوت شدم و بعد هم در آنجا با آقاي طالقاني آشنا شدم. شاخص ترين افراد در بند ما همان حاج اصغر بود، يكي هم آقاي انتظاري بود. تا شب عيد ما آنجا بوديم و شب عيد هم ما را آزاد كردند.

 

برشى از تاريخ انقلاب اسلامى از زبان على دانش منفرد « قسمت دوم »

مبارزاني كه ره به خطا بردند!

سيد مهدى حسينى

مهندس علي دانش منفرد در بخش دوم گفتگو به خاطرات خود بعد از آزادي از زندان و ارتباط يافتن با آيت الله طالقاني و استاد شهيد مرتضي مطهري مي پردازد و در نهايت از اعضاي اوليه سازمان مجاهدين خلق(منافقين) نكاتي را خاطرنشان مي كند كه تقديم خوانندگان مي كنيم.

¤ از چه زماني با مسجد هدايت ارتباط برقرار كرديد؟

بعد از آزادي از زندان با مسجد هدايت آشنا شديم و سوالاتي كه در حوزه مسايل مذهبي مطرح بود و نمي توانستيم جوابي براي آنها بيابيم، ديديم كه آيت الله طالقاني به خوبي جواب مي دهد و باب جديدي به روي ما گشوده شد، در زماني كه جريانهاي چپ و ماركسيستها شباهت زيادي مطرح مي كردند تا اسلام را زير سوال ببرند.
از طريق آشنايي با آيت الله طالقاني، با استاد مطهري آشنا شدم و جلساتي كه ايشان مي آمدند و صحبت مي كردند، همچنين آقاي هاشمي رفسنجاني، آقاي خامنه اي، شهيد باهنر، شهيد مفتح مي آمدند براي صحبت و درمجموع مي توان گفت باب جديدي براي آشنايي با مبارزه و مبارزين بر روي ما گشوده شد و من هم ديگر جزو مبارزيني شدم كه از آن به بعد رسما ديگر فعاليت هاي سياسي خودم را آغاز كردم.

¤ از شهيد مطهري خاطره اي از آن زمان داريد؟

يك خاطره دارم، مثلا عيدهاي فطر اگر آقاي طالقاني زندان نبود، يك باغي در كرج بود بنام شاه حسيني. ما نماز عيد را مي رفتيم آنجا برگزار مي كرديم. شهيد مطهري مي آمد، شهيد بهشتي مي آمد، آقاي رفسنجاني بودند، همه سياسيون نماز را آنجا مي آمدند و ناهار را هم همانجا مي خورديم و بحث هاي سياسي هم آنجا مطرح مي شد و شهيد مطهري يكي از شخصيتهاي محوري آن بحثها بود.
از اين مرحله به بعد من ديگر افتادم در مسايل سياسي و مبارزه با رژيم. من يك حالت خاصي داشتم كه وقتي يك چيزي را مي پذيرفتم، ديگر همه چيزم مي شد و شبانه روز فعاليت مي كرديم و بچه ها را آماده مي كرديم و سراغ آنها مي رفتيم و سعي مي كرديم كه منحرف نشوند. جمعه ها برنامه كوه مي گذاشتيم و بچه ها را مي برديم آنجا تا هم تفريحي براي آنها باشد و هم برايشان صحبت مي كرديم و كتاب به آنها مي داديم.

¤ مهم ترين كتابهايي كه آن موقع مي خواندند چه چيزهايي بود؟

يك سري كتابهاي اعتقادي بود. كتاب هاي ما بيشتر كتابهاي شهيد مطهري بود كه الگوي ما بود. كتابهاي ايشان خيلي روشنگر بود. بينش عميقي به ما مي داد. كتابهاي استاد آيتي بود كه در مورد تاريخ اسلام و 5 بود. كتابهاي آقاي طالقاني را مي خوانديم؛ كتابهاي سياسي مي خوانديم؛ انقلاب الجزاير، يك سري كتابهاي ديگر، كتابهاي جهان سومي، استعمار و استعمارگر، يك سري كتابهاي استعماري را مي خوانيدم كه با استعمار جهان آشنا شويم. كتابهاي اقتصادي بدون جهت كه گرايش به اين نهضت داشتند. اين كانون خيلي كانون خوبي بود و خيلي هم ايده مي داد.
البته اين كانون نهضت آزادي هم درست است كه رهبرانش فرض كنيد كه آيت الله طالقاني بود، آقاي مهندس بازرگان، آقاي دكتر سحابي بود، ولي دقيقا شخصيت هايي مثل استاد مطهري هم ارتباط نزديكي با آن داشتند، ولي به دلايلي (كه من بعدها از يك جاي موثق شنيدم) دانستم كه امام فرموده بودند كه تبيين انديشه اسلامي را دنبال كنيد. ايشان ضمن اينكه در اين محافل حضور داشتند، ولي در عين حال خود را به مسايل سياسي آلوده نمي كردند و ترجيح مي دهند كه بيشتر به تحكيم مباني فكري اسلامي بپردازند؛ منتها نزديك بودند به نهضت آزادي، مثل آقاي هاشمي، باهنر و 5 كه نزديك و در ارتباط بودند و اين خط كشي هاي امروز، آن زمان وجود نداشت.

¤ آيا با اعضاي موسس سازمان مجاهدين خلق نيز در ارتباط بوديد؟

بله! حدودا در آخرين سالهاي دانشگاه بوديم كه ديديم چند نفر از بچه هاي سابق نهضت مثل مرحوم خفيف نژاد، سعيد محسن، آمدند سراغ ما ، چون ما فعال بوديم و عضو كميته اصلي نهضت آزادي در دانشگاه بوديم. آنها درباره ماهيت رژيم و جنايات آن صحبت كردند و گفتند كه با اين رژيم نمي شود مبارزه فكري - سياسي كرد بلكه بايد به مبارزه مسلحانه روي آورد.
ما گفتيم كه شما چه كارهايي انجام داده ايد؟ آنها از مطالعات شان گفتند و... از كتاب هايي كه خوانده بودند. واقعيت امر اين بود كه دست آنها از ما پرتر بود! جلسات متعددي با آنها داشتيم. ما گفتيم اين تحليل كه بايد مبارزه مسلحانه بكنيم با رژيم، تحليل غلطي نيست ولي نبايد مبارزه مسلحانه را در جمع طرح نمود زيرا اگر طرح گردد، رژيم با تمام قوا سركوب خواهد كرد.
مطلب ديگر اينكه درباره سازماندهي، هركس را كه ما مي شناسيم و معرفي مي كنيم، شما آنها را دعوت به همكاري نماييد. كه اين را هم پذيرفتند و مواردي ديگر؛ ولي عملا ديده شد كه آنها تخلف كردند از وعده اي كه با ما گذاشتند عدول كردند. اولا؛ خيلي زود، ذوق زده شده و مبارزه مسلحانه را به صورت آشكار مطرح كردند كه ما آن را نوعي خودكشي مي دانستيم در آن شرايط. دوم؛ كساني را هم كه ما گفتيم صلاح نيست با آنها ارتباط برقرار كنيد، ارتباط برقرار كردند. همين امر باعث شد كه ما با آنها همكاري نداشته باشيم و از آنها فاصله گرفتيم. حدود چهار ماه با هم ارتباط داشتيم، به كوه مي رفتيم و....
البته اين كار غلط آنها به معناي خيانت محسوب نمي شد، بلكه خطايي بود در مبارزه كه بعدا هم از همين ناحيه ضربه خوردند و اين امر موجب نشد كه ما به افرادمان بگوييم كه كليه ارتباطاتشان را با اين گروه قطع كنند. به همين دليل ارتباطاتي وجود داشت و به هر حال ما از آنها جدا شديم، افرادي كه انسان هاي اصيل و شريفي بودند و من بر اين امر شهادت مي دهم كه آن افراد اوليه، انسان هاي سالم و مومني بودند و قطعا شهيد شدند، منتها افراد بعدي به اين مسير خيانت كردند و به سوي نفاق و خيانت رفتند.
سرانجام در سال1350 فرضيه ما درست از آب درآمد و اين گروه متلاشي شد، رژيم همه اعضاي اصلي را شناسايي كرده و در آنها نفوذ كرده بود. همگي دستگير و كشته شدند.

 

برشى از تاريخ انقلاب اسلامى از زبان على دانش منفرد «قسمت سوم»

مدرسه رفاه

سيد مهدى حسينى

مهندس علي دانش منفرد در آستانه انقلاب مديريت مدرسه رفاه را برعهده داشته و از اعضاي كميته استقبال از امام بوده كه در اين شماره توضيحاتي پيرامون اين موضوع براي خوانندگان ارائه كرده است.

¤ چگونه با حضرت امام(ره) و مشي مبارزاتي ايشان آشنا شديد؟

من از سال1431 در ماجراي انجمن هاي ايالتي و ولايتي ايشان را شناختم. من قبل از اين ماجرا با آقاي طالقاني و شهيد مطهري آشنا بوديم ولي با امام آشنا نبوديم. بعد كه امام مطرح شد ما از دانشگاه خدمت ايشان رسيديم و به طور خصوصي در جمعي40،50 نفره ايشان را ملاقات كرديم به همراه بچه هاي مبارز دانشگاه و برخي از اعضاي انجمن هاي اسلامي. بعد هم چند ملاقات با ايشان داشتيم.

¤ فضاي مبارزاتي بعد از 15 خرداد چگونه بود؟

بعد از 15 خرداد يك فضاي خفقاني در كشور حاكم شد. حضرت امام به عنوان رهبر نهضت اسلامي مطرح گرديدند. ما سخنان امام را تكثير مي كرديم و به طور مخفيانه پخش مي كرديم، اين فعاليت ما بود و ارتباط خود را با مسجد هدايت، مسجد جاويد و حسينيه ارشاد و كانون هاي مبارزه حفظ كرده بوديم.
در اين ايام ما در جريان تحولات مجاهدين خلق بوديم، خبر انحرافات اين گروه به ما هم مي رسيد، كتاب ها و نوشته هايشان را مطالعه مي كرديم و متوجه شديم كه به تدريج متاثر از جريان هاي چپ ماركسيستي از انديشه اسلامي عدول كرده اند.

¤در اين ايام به چه كاري اشتغال داشتيد؟

در اين ايام من ابتدا استخدام بانك ملي بودم و بعد به سازمان برق تهران رفتم در ميدان شهدا و بعد هم مديريت مدرسه رفاه را بر عهده داشتم. در سال 56 و 57 مدير مدرسه بودم.

¤ در ماجراي 17 شهريور نيز حضور داشتيد؟

بله، در 17 شهريور برادرزاده من به شهادت رسيد. من هم خودم در صحنه بودم.

¤ در مورد شكل گيري كميته استقبال از حضرت امام توضيح بفرماييد؟

بعد از فرار شاه از ايران، حضرت امام فرمودند كه من به زودي به ايران مي آيم و به همراه ملت مبارزه مي كنم، يا كشته مي شويم يا پيروز مي شويم. بعد از اين جريان بلافاصله جلساتي گذاشته شد كه حال كه امام قصد دارند به ايران بيايند بايد مقدمات كار فراهم گردد. در اين تصميم گيري ضرورت شكل گيري كميته استقبال از امام مطرح گرديد. براي اين كار تيمي توسط شوراي انقلاب شكل گرفت.
بنده هم به عنوان يكي از افراد كميته استقبال معرفي شدم، شهيد مطهري نيز هم در كميته استقبال بودند و هم در شوراي انقلاب و در اصل رابط شوراي انقلاب و كميته استقبال بودند. شهيد محلاتي بود، شهيد مفتح بودند، آقاي اسدالله بادامچيان بودند، آقاي دكتر سامي و آقاي صباغيان، تهرانچي و شاه حسيني نيز بودند.
اينها تعيين شدند كه در تهران مستقر بشوند و مكان و برنامه را براي ورود حضرت امام آماده كنند. در اصل مي توان گفت اولين نهاد اجرايي علني، بعد از شوراي انقلاب كميته استقبال از حضرت امام بود كه محل آن در خيابان ايران، كوچه مستجاب، در مدرسه رفاه تشكيل شد.

¤ در كميته استقبال از امام شما چه مسئوليتي داشتيد؟

شرايط، شرايط حساس و بحراني بود، بايد سريع تصميم گيري مي شد، سريع سازماندهي مي شد كه آن جمع، بنده را مسئول برنامه ريزي و انتظامات كميته استقبال قرار دادند.
بنده در اولين فرصت صبح زود چارت تشكيلاتي را كشيديم و شب در جلسه آن را مصوب كرديم. كساني نيز كه دعوت به همكاري مي شدند بايد افراد شناخته شده و مورد اعتماد مي بودند، به خاطر حساسيت شرايط قرار گذاشتند افرادي كه شهيد مطهري، شهيد مفتح، آيت الله خامنه اي و شهيد محلاتي معرفي مي كنند را بكار بگيريم.
افرادي كه معرفي مي شدند برايشان كارت صادر مي كرديم. هم براي فعاليت كردن و هم براي تردد. براي انتظامات داخل و خارج مدرسه رفاه، بهشت زهرا، ارتباط با مساجد و غيره همگي توسط اينجانب مديريت مي شد.
در ابتداي كار امكانات بسيار كم بود؛ 2 خط تلفن بيشتر در مدرسه نبود. با شدت گرفتن انقلاب امكانات نيز توسط مردم فراهم گرديد.

¤ چه شد كه حضرت امام از مدرسه رفاه به مدرسه علوي رفتند؟

بعد از ورود حضرت امام به ايران ايشان تنها يك شب در مدرسه رفاه استراحت كردند و به خاطر شلوغي محل و برخي ديدارها با حضرت امام و مخلوط شدن آن با كارهاي اجرايي، مدرسه علوي را به عنوان محل استقرار حضرت امام معين نموديم.
شب دوازدهم بهمن حضرت امام در مدرسه رفاه استراحت كردند، نماز صبح را در زيرزمين مدرسه رفاه به امامت حضرت امام خوانديم و ساعت 9 يك ماشيني بطور مخفيانه ايشان را به مدرسه علوي بردند و ايشان در آنجا مستقر شدند.

¤شما با انجمن اسلامي معلمان نيز در ارتباط بوديد؟

بله، نكته اي كه جا دارد بدان اشاره كنم، شكل گيري انجمن اسلامي معلمان توسط چند تن از دوستان بود كه قبل از اين ماجراها اتفاق افتاد و من هم در آن حضور داشتم. در شكل گيري اين انجمن شخصيت ها و افرادي چون، شهيد رجايي، دكتر اسدي، خانم دستغيب، آقاي نقره كار شيرازي، آقاي رفيعي حضور داشتند.
اين انجمن در ماجراهاي پيروزي انقلاب و اعتصابات دوران انقلاب خيلي كمك كرد، از اين طريق سخنران مي فرستاديم در اعتصابات، راهپيمايي ها و براي جمعهاي مختلف صحبت و افشاگري مي كردند. شعارهاي مختلفي را تنظيم مي كرديم و در راهپيمايي ها استفاده مي كرديم و در مجموع اين تشكل خدمات قابل توجهي در دوران انقلاب ارائه كرد.

برشى از تاريخ انقلاب اسلامى از زبان على دانش منفرد «قسمت پايانى»

اتاق نخست وزير!

سيد مهدى حسينى

آخرين بخش گفتگوي مهندس علي دانش منفرد به بررسي برخي حوادث در مدرسه رفاه و حضورش در سپاه اختصاص دارد. انتهاي سخن ايشان نيز به معرفي شهيد بزرگوار حجت الاسلام والمسلمين دكتر دانش اختصاص دارد كه در حادثه 7 تير به فوز شهادت نائل آمدند.

¤ با رفتن امام به مدرسه علوي، در مدرسه رفاه چه بخشهايي مستقر بودند؟

در 15 بهمن حضرت امام فرمودند كه من دولت تشكيل مي دهم و مهندس بازرگان را فراخواند و حكمش را به وي داد. مهندس بازرگان هم در مدرسه رفاه مستقر شدند. يك كلاس را به ايشان داديم و بر در آن نوشتيم: «اتاق نخست وزير!»
فردا، پس فردا؛ مهندس بازرگان گفت من چند تا وزير تعيين كردم، براي ايشان هم اتاق مي خواهم! اتاق ديگري آماده كرديم و نوشتيم اتاق هيئت وزيران. كم كم با شدت گرفتن انقلاب، مردم هم برخي از طاغوتيان و وابستگان به رژيم را هم كه دستگير مي كردند به مدرسه رفاه مي آوردند، در نتيجه كلاسها به تدريج تبديل شد به زندان! مثلا آقاي هويدا، نصيري، مقدم، رحيمي را آوردند. اسلحه هاي، اسلحه خانه ها را هم مي آوردند مدرسه رفاه،...
بهرحال همه چيز در مدرسه رفاهي جمع شد كه قرار بود كميته استقبال از حضرت امام باشد و اين مدرسه به محل استقرار تيم اجرايي انقلاب تبديل گرديد، در حالي كه حضرت امام در مدرسه علوي استقرار داشتند.

¤در مورد استقرار دادگاه انقلاب در مدرسه رفاه هم صحبت بفرماييد؟

در همان مدرسه رفاه هم اولين دادگاه انقلاب به رياست آيت الله خلخالي تشكيل شد و تعدادي از سران رژيم پهلوي كه دستشان به خون ملت آغشته بود به جرم جنايت و خيانت به وطن محكوم به اعدام شدند و در پشت بام مدرسه رفاه تيرباران شدند.
بعد از پيروزي انقلاب كم كم بخشهاي مختلف به جاهاي ديگر منتقل شدند و تا اواسط اسفند مدرسه رفاه فعال بود.

¤ درباره نقشتان در شكل گيري سپاه توضيح بدهيد؟

در اين ايام زمزمه شكل گيري يك ارتش مردمي و با حضور نيروهاي انقلابي مطرح گرديد كه به شكل گيري سپاه پاسداران انقلاب اسلامي انجاميد. آن موقع هنوز اسم سپاه مشخص نشده بود كه مامور شديم براي تشكيل سپاه. من بودم، حاج محسن رفيق دوست، حاج جواد رفيق دوست، محمد غرضي، اصغر صباغيان. ما رفتيم و شوراي فرماندهي سپاه شديم و به بنده هم لطف كردند و به عنوان اولين فرمانده سپاه معرفي نمودند. ما سپاه را در مركز شنود ساواك تشكيل داديم. ديگر نيروهاي انقلابي هم به ما پيوستند. ما در آنجا اساسنامه سپاه را با كمك گرفتن از دوستان از جمله شهيدكلاهدوز تنظيم نموديم.
سپاه در ابتدا زير نظر معاونت امور انقلاب نخست وزيري بود، سپس قرار شد كه زير مجموعه شوراي انقلاب فعاليت نمايد. بعد از اين ماجرا، شوراي انقلاب، آقاي جواد منصوري را به عنوان فرمانده سپاه برگزيد و بنده هم به عنوان استاندار فارس پيشنهاد شدم و از سپاه رفتم.

¤درباره برادر بزرگتان، شهيد دانش كه در ماجراي انفجار حزب جمهوري اسلامي به شهادت رسيدند، توضيح بفرماييد؟

در مورد اخوي شهيد من حجت الاسلام دكتر غلامرضا دانش، ايشان برادر بزرگ ما بودند كه بعد از اينكه كلاس دوم دبيرستان را به اتمام رساندند، بعلت علاقه اي كه به دروس حوزوي داشتند، به قم رفتند و طلبه شدند. آن زمان ايشان سرپرست خانواده بودند و پدر ما مرحوم شده بود. به هر حال مادرم موافقت نمودند كه ايشان به قم رفته و دروس حوزه را بخوانند، پدر بزرگ من يك روحاني پرهيزگار و بنامي بود در منطقه آشتيان و ايشان هم وصيت كرده بود يكي از فرزندان من به سلك روحانيت درآيند. به هر حال برادرم به قم رفتند و ما در آشتيان بوديم. ايشان در قم مدارج علمي را به خوبي طي كردند و به خاطر اينكه سواد هم داشتند (دوم دبيرستان) خيلي زود در حوزه رشد كردند.
ايشان فرد متعبدي بودند، اهل تقوا و خودسازي و مراقبت بودند. 8 سال در حوزه علميه بودند و بعد از آن به تهران آمدند و ديپلم مدرسي گرفته و وارد آموزش و پرورش شدند.
در سالهاي 30 تا 32 بود كه «گروه شيعيان» را در تهران تشكيل دادند با فردي بنام «امير خمسي ناصح». گروهي كه هم جنبه اسلامي داشت و هم كمي سياسي بنام گروه شيعيان. شخصيتهاي برجسته اي در آن بودند، مانند شهيد صادق اماني، مرحوم هاشم اماني، شهيد صادق اسلامي و حاج آقا مهديان. من هم در جلسات آنها شركت مي كردم. اين گروه دو، سه سال فعاليت نمود و سرانجام تحت فشار رژيم تعطيل گرديد.
شهيد دانش در جريان ملي شدن صنعت نفت با آيت الله كاشاني همراه بودند و گروه شيعيان هم در اين ماجرا فعال بود. هر شب جمعه برنامه داشتند و مرحوم«نواب صفوي»، و «واحدي» در آن سخنراني مي كردند.
ايشان بعدها به دانشگاه رفت و تحصيلاتشان در رشته الهيات را ادامه داد و تا مقطع دكترا ادامه تحصيل داد. ايشان در مدرسه علوي به همراه مرحوم »روزبه» فعاليت مي كردند. به زبان انگليسي تسلط كامل داشتند و تدريس مي كردند در مدرسه علوي و خيلي از شخصيتهاي امروز انقلاب همچون آقاي حداد عادل، غفوري فرد و 5 از شاگردان ايشان بودند.
خودشان مبادرت به تاسيس دبيرستاني كرد با نام «اسلامي قدس» در چهارراه منيريه. بعد هم مدير مدرسه اي به نام «جهان آرا» شد در محله قلهك در نزديكي محل سكونتشان كه امروز بنام «مدرسه شهيد دانش» تغيير نام داده است.
ايشان در مباحث زنده مذهبي شركت مي كرد. به حسينيه ارشاد مي رفت. تلاش مي كرد بين موافقين و مخالفين «مرحوم شريعتي» تفاهم ايجاد كند. با شهيد بهشتي و باهنر ارتباط و آشنايي داشتند، مدتي شهيد باهنر در منزل ايشان ساكن بودند. در حوزه زندگي خصوصي هم خيلي به تربيت فرزندانش اهميت مي داد. خيلي اهل مطالعه بود.

¤بعد از انقلاب چه سمتهايي داشتند؟

بعد از پيروزي انقلاب مدتي مشاور آموزش و پرورش بودند. در اولين دوره مجلس شوراي اسلامي به عنوان نماينده مردم آشتيان، تفرش، فراهان در مجلس شوراي اسلامي شدند. ايشان عضو حزب جمهوري اسلامي بودند كه سرانجام در ماجراي 7 تير و انفجار در حزب جمهوري به شهادت رسيدند.

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 17:16  توسط فضول اراكي  |